تبلیغات
http://icons.iconarchive.com/icons/klukeart/cubes/256/Box-16-Love-icon.png دو چوب و یك سنگ - مطالب خیلی مهمه باید بدونی
 
دو چوب و یك سنگ
♥منتخب سایت جهانی aosو پربازدید ترین وبلاگـ کشور در سال جاری با بهترین مطالب ♥نظر و تبادل فراموش نشه!
                                                        
الهی به امید تو

♥پربازدیدترین وبلاگ کشور
و بهترین مطالب
مستقل و مستند متنوع
از این نویسنده♥
دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بن بست وبی عبور!!!
ویک خدا!!
تا کمی باهم قدم بزنیم.
من از تنهایی هایم بگویم ,از بغضم و او بگوید من همیشه درکنارتم...
همین!!!!

-------------------------
مطالب این وبلاگ ازبوستان مطالب فوق العاده وپربازدیدایران و جهان هست،لطفاصرفابرای علمی که ازمطالبم به دست آوردیدنظربدهید--
خوبم...باور کنید...


..
... ღ ღ ღ...
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•¸¸.•



✔سلام.به وبلاگ من خوش اومدین.

✔کپی برداری آزاده.

با ذکر منبع.

✔لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنید.

✔لطفا نظر خصوصی ندین.

اگر ببینم چیزه خاصی نیست

خصوصی رو هم تایید میکنم.

✔کد خدمات وبلاگم تو لیست لینک هامه.

خواستید استفاده کنید.

✔اگر مایل به تبادل لینک هستید

منو با اسم دوچوب و یک سنگ
لینک کنید و بگید لینکتون کنم.

✔بازم پیشم بیاین.خوشحال میشم.

✔موفق و پایدار باشید...

_..-♥*°*♥-..~~~ _..-♥*°*♥-.._
☜نویسنده مطالب و مدیر وب :
⇠【سَجــّـــــــٰــــاد ْدٰالْـــــوَنْد‌】

مدیر وبلاگ : سجاد
موضوعات
مطالب پربازدیداخیر
چاکرهمتون
نظرت برام خیلی مهمه جون دادا
چقدر از وبلاگ من راضی هستید؟؟؟








آمار
  • کل بازدید این دو ماه اخیر :
  • بازدیدفقط از طریق یک نفر :
  • بازدید از طریق گوگل :
  • بازدید 12ساعت گذشته :
  • بازدید امروز :
  • تعداد نویسندگان :سجاد دالوندsajjaddal@yahoo.com
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • بروز رسانی :




نوع مطلب : لیلة القدر و شهادت مولانا امیرالمومنین علی علیه السلام، آقاعلی بن موسی الرضا علیه السلام، آلمان قهرمان، ماه مبارک رمضان، جام جهانی جام جهانی، حوزه علمیه، قیام خونین، امام خمینی رحمة الله علیه، اینجا همه چی درهم برهمه، عیدسعید فطر، ولادت امام سجاد(علیه السلام)، کشتی و غیره هاش(قابل توجه بعضیا)، دلنوشته(دلم نوشته)، ستونهای ایران، تصاویرفوق العاده خنده دار، روزجوان و جوان ایرانی، عیدمبعث، سوم خرداد(خرمشهر)، امام موسی کاظم(علیه السلام)، از هر دری، اس تیکه دار، اس سیگار، اس ترکی، اس لری، عکس خنده دار توپ، تک عکسهای بازیگران، عیدمبعث، درد دل در دردودل، جام جهانی کشتی، جام جهانی فوتبال، سوتی بازار، داستانهای ترسناک(نخون شب خوابت نمیبرهآ)، اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1393/02/24 :: نویسنده : سجاد
  • سلام بر دوستان گل خودم  
    لطفا اگه بازدید کننده این وبلاگ هستید به این نکات توجه وعمل کنید
    دوستان عزیزم نظر بدید تا مطالبم رو بهتر ارئه بدم.....
    در بخش خبرنامه این وبلاگ در پایین وبلاگ شرکت کنید تا روزانه بهترین مطالب آنلاین در این وبلاگ و سایتهای پربازدید دیگر براتون بذارم...
    هر آنچه مطلب پر بازدید دارید برای من ارسال کنید تادر این وبلاگ به اسم و لینک خودتون بذارم
    ببخشید سرتون رو درآووردم
    بازم سرمون بزنید





نوع مطلب : اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، تصاویر دیدنی و جالب، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، بازی آنلاین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/27 :: نویسنده : سجاد

بندگی یعنی

در کوچه پس کوچه های زندگی

دست کسی را بگیری...!





نوع مطلب : نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/27 :: نویسنده : سجاد

گمشده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد

 افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست

و نه بر اعتقادها اعتماد!!!




نوع مطلب : نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/27 :: نویسنده : سجاد

خودباوری ارزش مندترین مدالیست که به خود می دهیم و

اعتماد به دیگران ، گران بها ترین مدالی است

که به دیگران می دهیم .





نوع مطلب : نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/27 :: نویسنده : سجاد
یک داستان واقعی

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه میکردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود وبه من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زریحدود ۱۴ سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالامی آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل ازماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.

نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره منمیزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکردام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر ۱۸ ساله اش عباسنعره می زدکه می کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدرسوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست. عباس نعره می زد: مادر من خودمرا می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچکزری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری رابکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کندهشود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان- مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حاللب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است.

 

نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه
ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم
صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود
شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته
بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال
چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم
کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه
گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ
فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می
برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه
آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی
۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید،
خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که
آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته
باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به
دکتر ببریم. حتما با چند تا شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند
شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در
ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به
خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان می خواستم معامله کنم امروز از من ۴۰۰
تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می
روم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می
آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش
عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه
شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند
وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد
گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را اذیت نکنید. رسول گفت: شما
همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم. به شما چه؟
ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم،
تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر
رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد
سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته،
تازه این شعرها را هم من یادش دادم.

عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را
بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر
بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به
قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است.
عباس گفت : دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای
اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به
دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را
پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از
خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم
ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم
می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون
به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت
تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن
بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به
شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را
زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می
گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار.
همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو
حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب
مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را ۵۵ تومان کمتر خریده
اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط
بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می
کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک
کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده
پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من
که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه
دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما
همسایهها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار
زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از
مایعنات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه
بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره
به مدرسه رفت. سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی
قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و
به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده
و همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.

عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه
رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف
میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی
هستن، هر چند وقت یک بار با پسرهای زیادی توی امریکا زندگی میکنند بدون
اینکه ازدواج کرده باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن
بابابزرگ (عباس) و جلوی بابازگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی
عباس یاد اون روزها میافتاد کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه و
همه ثروت و دارایی های الانش رو، مدیون همون زری میدونه که چقدر کتکش
زده……





نوع مطلب : خیلی مهمه باید بدونی، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



حدیث کساء چیست؟

می گن بخونی حاجت می گیری. شفا می گیری. مگه چی توش می خونی؟

باید بعنوان کسی که اسممون شیعست بدونیم

مسأله خیلی حیاتیه



 

این حدیث شأن نزول آیه تطهیره:

"انما یرید الله لیذهب عنکم رجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا"

زمانی که اهل بیت عصمت و طهارت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شامل:

حضرت محمد(ص) امیرالمومنین علی(ع) فاطمه زهرا(س) حسن(ع) و حسین(ع)

در زیر کساء نشته بودند

خداوند در آسمانها به عزت و جلالش سوگند یاد می کند که

همانا آسمان و زمین و خورشید و ماه و دریا و افلاک را نیافریدم جز به محبت این پنج تن

جبرئیل پرسید کدام پنج تن؟

خداوند این چنین معرفیشان نمود:

"هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها"

 جبرئیل به اذن خداوند نازل شد و برای آنان تعریف کرد آنچه را که در آسمان رخ داده بود

و این آیه را نازل کرد:

" انما یرید الله لیذهب عنکم رجس اهل البت و یطهرکم تطهیرا"




نکات بسیار مهم:

اهل سنت می گوید این آیه در شان زنان رسول الله است.

دلیل روشن و کافی بر رد این ادعا:

اگر این چنین بود باید از ضمیر "کن" که جمع زنان است استفاده می شد و "عنکن" می آمد ولی "عنکم" آمده

"کم" ضمیری است که می تواند جمع مردان یا جمعی مخلوط از مردان و زنان باشد.

و نیز اگر این این ادعای کذب صحیح بود باید بجای "یطهرکم" از "یطهرکن" استفاده میشد  به همان دلیل بالا.

این ادعا به روشنی کذب است، چرا که زنان پیامبر همه زن بودند و نه مخلوطی از زنان و مردان!!!


مسأله بسیار مهم دیگر نوع کلام خداوند است در معرفی این پنج تن:

" هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها"

خداوند فاطمه را در مرکزیت قرار داده و پیامبرش محمد را که برترین مخلوق هستیست نیز به فاطمه نسبت داده.

در روایاتی داریم خداوند همه هستی را بخاطر پیامبر آفرید

پیامبر را آفرید چون علی را آفرید

و علی را آفرید چون زهرا را آفرید.

پس بدین علت پیامبر به زهرا(س) ام ابیها می گفت چون واقعا منشأ خلقت پیامبر فاطمه بوده.

پس شاید به این دلایل و شاید به دلایل بسیاری دیگر که نمی دانیم خداوند فاطمه را در مرکز این جمع پر نور قرار داده

تمام عالم به محبت این پنج تن آفریده شدند و در این بین فاطمه مرکزیت دارد.




در وصف فاطمه زهرا سلام الله علیها تنها می توان گفت:

فاطمه، فاطمه است...

و فهم ما توان فهم فاطمه را ندارد...


یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنه! فانک عند الله شأن من الشأن...


اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها...

بعدد ما احاط به علمک... یا الله

 



درد اینجاست که آنها که فاطمه را کشتند می دانستند که فاطمه که بود

می دانستند خشم خداوند در خشم فاطمه است و رضایت خداوند در رضای اوست

می دانستند حق با علیست و علی با حق

به جنگ با که رفتند جز "خدا"

به جنگ با خدا رفتند و نام خود را گذاشتن: خلیفة الله!!!!!!!!!!!


 

 

 

حالا اگه مسلمونی و شیعه

یا اگه اسم شیعه علی روته و هنوز اعتقاداتت برات مهمه

پس کوتاهی نکن

وحقایق بر حق تاریخی رو نشر بده

برای دوستات ایمیل کن یا هر راه دیگه...

چقدر دردناکه که اسممون شیعه زهرا و علیه

اما دانسته هامون در حداقل های ممکنه...


یا علی






نوع مطلب : خیلی مهمه باید بدونی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*





 
   





اول اسمتونو و بعد ایمیلتون رو وارد کنید