تبلیغات
http://icons.iconarchive.com/icons/klukeart/cubes/256/Box-16-Love-icon.png دو چوب و یك سنگ - مطالب داستان و داستانک ۹۴
 
دو چوب و یك سنگ
♥منتخب سایت جهانی aosو پربازدید ترین وبلاگـ کشور در سال جاری با بهترین مطالب ♥نظر و تبادل فراموش نشه!
                                                        
الهی به امید تو

♥پربازدیدترین وبلاگ کشور
و بهترین مطالب
مستقل و مستند متنوع
از این نویسنده♥
دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بن بست وبی عبور!!!
ویک خدا!!
تا کمی باهم قدم بزنیم.
من از تنهایی هایم بگویم ,از بغضم و او بگوید من همیشه درکنارتم...
همین!!!!

-------------------------
مطالب این وبلاگ ازبوستان مطالب فوق العاده وپربازدیدایران و جهان هست،لطفاصرفابرای علمی که ازمطالبم به دست آوردیدنظربدهید--
خوبم...باور کنید...


..
... ღ ღ ღ...
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•¸¸.•



✔سلام.به وبلاگ من خوش اومدین.

✔کپی برداری آزاده.

با ذکر منبع.

✔لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنید.

✔لطفا نظر خصوصی ندین.

اگر ببینم چیزه خاصی نیست

خصوصی رو هم تایید میکنم.

✔کد خدمات وبلاگم تو لیست لینک هامه.

خواستید استفاده کنید.

✔اگر مایل به تبادل لینک هستید

منو با اسم دوچوب و یک سنگ
لینک کنید و بگید لینکتون کنم.

✔بازم پیشم بیاین.خوشحال میشم.

✔موفق و پایدار باشید...

_..-♥*°*♥-..~~~ _..-♥*°*♥-.._
☜نویسنده مطالب و مدیر وب :
⇠【سَجــّـــــــٰــــاد ْدٰالْـــــوَنْد‌】

مدیر وبلاگ : سجاد
موضوعات
مطالب پربازدیداخیر
چاکرهمتون
نظرت برام خیلی مهمه جون دادا
چقدر از وبلاگ من راضی هستید؟؟؟








آمار
  • کل بازدید این دو ماه اخیر :
  • بازدیدفقط از طریق یک نفر :
  • بازدید از طریق گوگل :
  • بازدید 12ساعت گذشته :
  • بازدید امروز :
  • تعداد نویسندگان :سجاد دالوندsajjaddal@yahoo.com
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • بروز رسانی :
1394/05/9 :: نویسنده : سجاد
درك متقابل
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

جک از او پرسید: چی شد


ادامه داستان


نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند. سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود. 
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد. یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند، دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند. سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند. فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر یا قدوس بگویند.







نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، دلنوشته(دلم نوشته)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ
ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ :
“ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ
ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ”…
ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ
ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ
ﺑﺒﯿﻨﻪ !
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ
ﭼﺸﻤﺶ
ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ
ﻧﻮﺷﺖ،
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ
ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ :
ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ ،
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ
ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺭﻓﺘﻪ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﺵ !
ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ
ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ !
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ
ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﻤﺮﺩ ﻭ
ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ
ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ
ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ …
ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ، ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ !
ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮ




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



کشاورزی یک مزرعه بزرگ گندم داشت; زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود.
شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.
پیرمرد کینه روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.
مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور. در مزرعه به این طرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش...
در این تعقیب و گریز گندمزار به خاکستر تبدیل شد.
وقتی کینه به دل گرفته و در پی انتقام هستیم باید بدانیم آتش این انتقام دامن. خودمان را هم خواهد گرفت.

بیایید بخشش و گذشت را باهم تمرین کنیم.




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



چقدر این متن رو دوست دارم :


ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!!
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!!
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...
گل بود،،،،،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!!!!
آنکه تو را میخواهد!!!!
به هر بهانه ای میماند!!!!!!

* زنده یاد حسین پناهی*




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



استاد شهریار شبی در مجلسی شعری سرودند با مطلع (بیت اول ) زیر :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم ** این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
.
.
.
خانم جوانی در مجلس حضور داشت و گفت استاد شعر بسیار زیبایی بود و من مبهوت شدم 
ولی در عجبم چگونه فی البداهه همچین شعری سرودید ؟ مطمئن هستید این شعر را از قبل آماده نکرده بودید ؟
استاد فرمود : اسم شما چیست ؟ گفت : اسمم غزال است و شیفته شعرهایتان
استاد مکثی کرد و گفت :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
شهریارا غزلت خوانده غزالی زیبا
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، عاشقانه، از هر دری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



استاد شهریار شبی در مجلسی شعری سرودند با مطلع (بیت اول ) زیر :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم ** این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
.
.
.
خانم جوانی در مجلس حضور داشت و گفت استاد شعر بسیار زیبایی بود و من مبهوت شدم 
ولی در عجبم چگونه فی البداهه همچین شعری سرودید ؟ مطمئن هستید این شعر را از قبل آماده نکرده بودید ؟
استاد فرمود : اسم شما چیست ؟ گفت : اسمم غزال است و شیفته شعرهایتان
استاد مکثی کرد و گفت :
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
شهریارا غزلت خوانده غزالی زیبا
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



کودک کفاش


ساعت حدود شش صبح در فرودگاه مهرآباد به همراه دو نفر از دوستانم منتظر پرواز به تبریز بودیم.


پسرکی حدود هفت ساله ، با موهای خرمایی ، جثه ای متوسط ، گردنی افراشته ، چشمانی که برق میزد ، صورتی گندم گون و کمی خسته ، لباسهایی نه چندان تمیز و دستانی چرب ، جلو آمد و 


گفت: واکس میخواهی؟


کفشم واکس نیاز نداشت ، اما حس کرامت و بزرگواری و فرهیختگی مرا وا داشت که 


بگویم : بله


به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.


به دقت گردگیری کرد ، قوطی واکسش را با دقت باز کرد ، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود  و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن ، آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد ، کفش که حسابی واکسی شد را کنار گذاشت تا واکس را جذب کند ، حالا موقع پرداخت بود ، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس ، کم کم کفش برق افتاد ، در آخر هم با پارچه حسابی کفش را صیقلی کرد .


گفت : مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود


در مدتی که کار میکرد با دوستانم فکر می کردیم که این بچه با این سن ، در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند!

کارش که تمام شد ، کفشها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت ، کفش را پوشیدم ، بندها را بستم.

او هم وسایلش را جمع کرد و مودب ایستاد


گفتم : چقدر تقدیم کنم؟


گفت : امروز تو اولین مشتری من هستی ، هر چه بدهی ، خدا برکت


گفتم : بگو چقدر


گفت : تا حالا هیچوقت به مشتری اول قیمت نگفتم


گفتم : هر چه بدهم قبول است؟


گفت : یاعلی


دیشب برای خرید یک آب معدنی کوچک، اسکناس هزار تومانی را به فروشنده داده بودم و او یک پانصد تومانی کهنه و پاره را به من پس داده بود که توی جیب پیراهنم گذاشته بودم


با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم ، با آنکه می دانستم حقش خیلی بیشتر است ، از جیبم پانصد تومانی را درآوردم و به او دادم


شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول


در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت ، تشکر کرد ، کیفش را برداشت که برود


سریع اسکناسی ده هزار تومانی را از جیب درآوردم که به او بدهم


قدش کوتاهتر من بود ، گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند ، نگاهی به من انداخت و 

گفت : من گفتم هر چه دادی قبول


گفتم : بله می دانم ، می خواستم امتحانت کنم


نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم


گفت : تو !! ، تو میخواهی مرا امتحان کنی؟


واژه "تو" را چنان محکم بکار برد که از درون شکست خوردم


تمام بزرگواری و سخاوت و کرامت و فرهیختگی را در وجود من در هم شکست


رویش را برگرداند و رفت ، هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد ، بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ، اما با اکراه


رفت 


وقتی که میرفت از پشت سر شبیه مردی بود ، با قامتی افراشته ، دستانی ورزیده ، شانه هایی فراخ ، گامهایی استوار و اراده ای مستحکم

مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل می آموخت


جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم ، جلوی آن مرد کوچک ، جلوی خودم ، جلوی خدا


شاید باید دوباره بیاموزم آنچه را که به آن دلخوشم!




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



حتما بخونید خیلی عبرت بر انگیزه.مخصوصا جوان هایی که میخوان ازدواج کنن یا چگونه همسر انتخاب کنن. ..
محمد پسری پولدار و زیبا بود.تک پسر یه خانواده پولدار که تمام چشم و امیدشون به اون بود اما پسر از ماشین ها خونه ها ویلا ها و هر چیز مجلل و شیک متنفر بود.دوست داشت مثل هم کلاس هاش بره شمال بره گردش بره گوشه خیابون بستنی بخوره بره بلند بخنده سوار مترو بشه یا خیلی گردشا و خوشی های معمولی.اما پدر و مادرش منعش میکردن که ما فلان خانواده و فلان خانواده هستیم.پسر دیگه خسته شده بود یک روز مقابل خانوادش ایستاد گفت میخوام واسه خودم زندگی کنم میخوام خودم کار کنم من لقمه اماده نمیخوام.پدرش از شهامت پسرش خوشش اومد.گفت شرط دارم میری تو شهرستان سر باغ انجیر و کار میکنی نه کار سخت سر کارگرها وایمیسی و حقوقشونو میدی.خیلی خوشحال شد فکر میکرد دیگه اقا و رییس خودش شده.واسه اولین روز یه کت شلوار شیک و مارک پوشید.رفت از تو پارکینگ یه ماشین شیک انتخاب کرد و رفت سمت باغ.وارد باغ که شد حس غرور همراه با شادی اونو فرا گرفت.اما زود خودشو جم و جور کرد میخواست خودشو پیش کارگرا جدی و مقتدر نشون بده.رفت پیش منشی و خودشو معرفی کرد. چند روز طول کشید تا بفهمه باید چیکار کنه کار یاد بگیره.اونم به کمک منشی که زیاد به پر و پاش میپیچید.پسر انصافا زیبا بود مخصوصا با اون کت شلوار و ته ریش.اما جدی و مصمم در کار با این که دل مهربونی داشت اما مغرور شده بود و از کارش و کارگرانی که زیر دستش بودن لذت میبرد.با این که مغرور بود حتی جواب سلام رو هم نمیداد اما به اوضاع خیلی رسیدگی کرد حقوق ها افزایش داد خیلی از پیرهارو بازنشست کرد....اما یه کارگر نظر و جلب کرده بود.یه دختر مو طلایی با چشمای ابی .چند روزی بود روش دقیق شده بود دختر ساده با لباسای کهنه و چادر گل گلی سفید اما زیبا وقتی میخندید چال رو لپش میافتاد و زیبایی شو چند برابر میکرد.پسر کم کم. به دیدنش عادت کرده بود و یا شاید عاشق.خودشم نمیدونست چشه.اما حس میکرد صبحا به خاطر دیدن اون میره باغ.از حسش میترسید اون کجا و خودش کجا.اون حتی اسمش را هم نمیدانست حتی صدایش را هم نشنیده بود حتی از چند قدمی ندیده بود.دقتش بیشتر شده بود اما یه مشکلی بود دختر مثل بقیه کارگرا اول صبح نمیومد تا غروب.ساعت ده صبح میومد تا 12ظهر.هم واسش تعجب بود هم کمتر میدیدش.حس میکرد اذیت میشه اما نباید تابلو میکرد.قیافه جدی به خود گرفت و رفت پیش منشی.منشی که با هزار قلم ارایش نیشش تا گوش باز بود عشوه ای اومد و گفت اتفاقی افتاده اقای...پسر اخماشو تو هم کرد گفت مگه اینجا صاحب نداره چرا هرکی هرکیه.منشی که دست و پاشو گم کرده بود گفت چطور.پسر از پنجره دختر را نشون داد و گفت چرا این خانم زود میاد و دیر میره.منشی به دختر نگاه کرد و گفت اهان سوگل رو میگی.پسر مثل پسربچه های خجالت زده سرشو پایین انداخت و به دستش نگاه کرد و تو دلش گفت سوگل.زود به خودش اومد داد زد اره همون.چرا اینطوری میاد سرکار مگه سرکارگر ندارن.منشی گفت اقای....

ادامهـ مطلبـــــــــ⇜↶


ادامه مطلب


نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



ﺩﻭﺗﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﺎﻫﻢ
ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﮐﻪ
ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﯾﮏ
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯿﻤﻮﻧﻦ . ﺧﻼﺻﻪ
ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎ
ﻣﯿﮑﻨﻦ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ
ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﻭﻡ
ﺁﺳﯿﺐ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﻮ ﺗﻘﺪﯾﺮﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ
ﺑﺸﯿﻢ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﮑﺚ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺭﻩ
ﺁﺭﻩ ﭼﻪ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺟﺎﻟﺒﯽ. ﺯﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺒﯿﻦ
ﺷﯿﺸﻪ
ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ
ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻌﺪ ﺳﺮ ﺷﯿﺸﻪ
ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﻧﺼﻒ
ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﺪﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ .
ﺯﻧﻪ ﻫﻢ
ﺩﺭ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻩ . ﻣﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ
ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ؟ﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ. ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ
ﭘﻠﯿﺲ ﺑﺎﺷﯿﻢ تا مقصر مشخص بشه



نتیجه گیری: 

خانوما اینن حواستون به این موجودات خطرناک باشه
این صد دفعه !!!




نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



تست هووووووووش


هرکی جواب نده باهاش قهرمیکنم بوخودا:O :O !!!





یک معمای خیلی جالب.!!!
Cmmmmmmmmmmmmmmm



سه تابچه توخونه بودن...!!
اولی عشق نام داشت.
دومی محبت نام داشت،
وسومی دوستت دارم بود.

یک روزپدرشان عشق ومحبت رابه بازاربرد.

حالابگوکی خونه مونده؟؟؟؟؟؟؟

نشنیدم بلندتر



نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



وقتی دو نفر از هم جدا میشن: دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن، چون به قلب همدیگه زخم زدن!  نمیتونن دشمن همدیگه باشن، چون زمانی همو دوست داشتن! تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن...!!!



نوع مطلب : موضوعات متنوع و خوندنی، داستان و داستانک ۹۴، عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*





 
   





اول اسمتونو و بعد ایمیلتون رو وارد کنید