تبلیغات
http://icons.iconarchive.com/icons/klukeart/cubes/256/Box-16-Love-icon.png دو چوب و یك سنگ - مطالب یكی بود یكی نبود
 
دو چوب و یك سنگ
♥منتخب سایت جهانی aosو پربازدید ترین وبلاگـ کشور در سال جاری با بهترین مطالب ♥نظر و تبادل فراموش نشه!
                                                        
الهی به امید تو

♥پربازدیدترین وبلاگ کشور
و بهترین مطالب
مستقل و مستند متنوع
از این نویسنده♥
دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بن بست وبی عبور!!!
ویک خدا!!
تا کمی باهم قدم بزنیم.
من از تنهایی هایم بگویم ,از بغضم و او بگوید من همیشه درکنارتم...
همین!!!!

-------------------------
مطالب این وبلاگ ازبوستان مطالب فوق العاده وپربازدیدایران و جهان هست،لطفاصرفابرای علمی که ازمطالبم به دست آوردیدنظربدهید--
خوبم...باور کنید...


..
... ღ ღ ღ...
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•¸¸.•



✔سلام.به وبلاگ من خوش اومدین.

✔کپی برداری آزاده.

با ذکر منبع.

✔لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنید.

✔لطفا نظر خصوصی ندین.

اگر ببینم چیزه خاصی نیست

خصوصی رو هم تایید میکنم.

✔کد خدمات وبلاگم تو لیست لینک هامه.

خواستید استفاده کنید.

✔اگر مایل به تبادل لینک هستید

منو با اسم دوچوب و یک سنگ
لینک کنید و بگید لینکتون کنم.

✔بازم پیشم بیاین.خوشحال میشم.

✔موفق و پایدار باشید...

_..-♥*°*♥-..~~~ _..-♥*°*♥-.._
☜نویسنده مطالب و مدیر وب :
⇠【سَجــّـــــــٰــــاد ْدٰالْـــــوَنْد‌】

مدیر وبلاگ : سجاد
موضوعات
مطالب پربازدیداخیر
چاکرهمتون
نظرت برام خیلی مهمه جون دادا
چقدر از وبلاگ من راضی هستید؟؟؟








آمار
  • کل بازدید این دو ماه اخیر :
  • بازدیدفقط از طریق یک نفر :
  • بازدید از طریق گوگل :
  • بازدید 12ساعت گذشته :
  • بازدید امروز :
  • تعداد نویسندگان :سجاد دالوندsajjaddal@yahoo.com
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • بروز رسانی :




نوع مطلب : لیلة القدر و شهادت مولانا امیرالمومنین علی علیه السلام، آقاعلی بن موسی الرضا علیه السلام، آلمان قهرمان، ماه مبارک رمضان، جام جهانی جام جهانی، حوزه علمیه، قیام خونین، امام خمینی رحمة الله علیه، اینجا همه چی درهم برهمه، عیدسعید فطر، ولادت امام سجاد(علیه السلام)، کشتی و غیره هاش(قابل توجه بعضیا)، دلنوشته(دلم نوشته)، ستونهای ایران، تصاویرفوق العاده خنده دار، روزجوان و جوان ایرانی، عیدمبعث، سوم خرداد(خرمشهر)، امام موسی کاظم(علیه السلام)، از هر دری، اس تیکه دار، اس سیگار، اس ترکی، اس لری، عکس خنده دار توپ، تک عکسهای بازیگران، عیدمبعث، درد دل در دردودل، جام جهانی کشتی، جام جهانی فوتبال، سوتی بازار، داستانهای ترسناک(نخون شب خوابت نمیبرهآ)، اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1393/02/24 :: نویسنده : سجاد
  • سلام بر دوستان گل خودم  
    لطفا اگه بازدید کننده این وبلاگ هستید به این نکات توجه وعمل کنید
    دوستان عزیزم نظر بدید تا مطالبم رو بهتر ارئه بدم.....
    در بخش خبرنامه این وبلاگ در پایین وبلاگ شرکت کنید تا روزانه بهترین مطالب آنلاین در این وبلاگ و سایتهای پربازدید دیگر براتون بذارم...
    هر آنچه مطلب پر بازدید دارید برای من ارسال کنید تادر این وبلاگ به اسم و لینک خودتون بذارم
    ببخشید سرتون رو درآووردم
    بازم سرمون بزنید





نوع مطلب : اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، تصاویر دیدنی و جالب، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، بازی آنلاین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/16 :: نویسنده : سجاد

سلام

من اومدم با یک نظر سنجیه دیگه :







نظر بده برسه به هزار بترکونه





نوع مطلب : نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



کد خبر: ۳۶۴۷۷۱
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۶ - 15 December 2013
انتشار خبری درباره مرگ عجیب ۲مرد در غسالخانه‌ای در یکی از شهرهای کشور، باعث شگفتی بسیاری از مردم شده است.

به گزارش همشهری، گرچه برخی از وکلای دادگستری این خبر را تأیید کرده‌اند اما مقامات پلیس و قوه قضاییه، از صحت این خبر اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و می‌گویند که هنوز با چنین پرونده‌ای روبه‌رو نشده‌اند.

این ماجرا به زمانی بر می‌گردد که مردی به‌خاطر اینکه شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد، تصمیم گرفت نزد یک رمال برود و از او کمک بخواهد. وقتی مرد رمال او را دید، به وی گفت که برای رهایی از این مشکل باید به یک غسالخانه برود و از غسال بخواهد که وی را روی تخت غسالخانه، غسل دهد. او تأکید کرد که فقط در این صورت است که مشکل مرد جوان حل می‌شود و وی پس از آن می‌تواند به راحتی بخوابد و خواب ببیند.

این نسخه مرد رمال در ادامه ماجرای عجیب تری را رقم زد؛ چرا که مرد جوان تصمیم گرفت هر طوری شده به یک غسالخانه برود و دستوری را که رمال میانسال داده بود، عملی کند. او برای این کار نزد یکی از غسال‌های شهر رفت و ماجرا را با وی در میان گذاشت و از او کمک خواست. غسال که نسخه رمال را باور کرده بود قبول کرد که به مرد جوان کمک کند و برای غسل‌دادن مرد جوان با او قرار گذاشت.

در روز قرار، مرد جوان راهی غسالخانه شد. آن روز، جسد مردی را که به‌علت بیماری جانش را از دست داده بود برای غسل و شست‌وشو به غسالخانه آورده بودند و مرد غسال سرگرم شست و شوی جنازه بود. وقتی مرد جوان رسید، غسال از او خواست که روی تخت غسالخانه دراز بکشد تا او را هم غسل دهد. وقتی همه‌‌چیز برای اجرای نسخه رمال آماده بود، غسال به طرف مرد جوان رفت تا او را شست و شو دهد اما مرد جوان از وی خواست برای شستن او از لیفی تازه استفاده کند، نه لیفی که با آن مردگان را می‌شوید.

مرد غسال قبول کرد و برای آوردن لیف تازه، تخت غسالخانه را ترک کرد و در همین هنگام خانواده مردی که آن روز فوت شده و جنازه‌اش روی تخت غسالخانه بود، وارد آنجا شدند. آنها با دیدن 2جنازه روی تخت غسالخانه و غیبت مرد غسال تعجب کردند و یکی از آنها با صدای بلند پرسید: «پس غسال کو؟».

در همین هنگام مرد جوان از روی تخت غسالخانه برخاست و گفت: «غسال رفته است تا لیف بیاورد». دیدن مردی که از روی تخت غسالخانه بلند شده و شروع به حرف‌زدن کرده بود، برای خانواده متوفی آنقدر ترسناک بود که یکی از آنها سکته کرد و پس از انتقال به بیمارستان جان باخت.

یکی دیگر نیز چنان وحشت کرد که هنگام فرار، پایش لیز خورد و سرش با زمین برخورد کرد و دچار خونریزی مغزی شد و در نهایت در بیمارستان جان باخت. به این ترتیب غسال و مرد جوان بازداشت شدند و پرونده آنها در حالی در اختیار دادسرا قرار گرفته که هنوز کسی نمی‌دانست جرم آنها چیست.

این ماجرا دهان به دهان بین مردم چرخید و همین باعث شد که برای بررسی صحت و سقم آن با مقامات پلیس و همچنین قضات تماس بگیریم. این در حالی بود که برخی از وکلای دادگستری در گفت‌وگوی تلفنی با همشهری مدعی شدند که این ماجرا صحت دارد و پرونده آن در یکی از شهرهای لرستان یا یزد رسیدگی می‌شود.

با این حال در ادامه پیگیری‌ها با دادستان شهر مورد نظر در لرستان تماس گرفت که وی وجود چنین ماجرایی را تکذیب کرد. همچنین مقامات قضایی در استان یزد گفتند که چنین ماجرایی در آنجا رخ نداده است.

حتی معاون جنایی پلیس آگاهی کشور نیز از وجود چنین پرونده‌ای ابراز بی‌اطلاعی کرد و گفت که این ماجرا به پلیس آگاهی گزارش نشده است.

 با این حال بیشتر مقاماتی که با آنها تماس گرفته شد، مدعی بودند که چنین ماجرایی را شنیده‌اند اما نمی‌دانند که در کدام شهر اتفاق افتاده است.



نوع مطلب : سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، شبهات در مورد قران كریم، شبهات در مورد ولایت فقیه، داستان طنز وآموزنده، روز پدر، شهادت حضرت زینب كبری (سلام الله علیها)، بزرگ ترین بانک سولات امتحانی برای محصلان پر تلاش، هرچی کد برای وبلاگ میخای بیا اینجا، داستانهای از اهل بیت، به یا ایامی(خاطرات دوره های قدیم)یادش بـــــــــــــــخیر، او خواهد آمد، گناهان كبیره، شكر نعمت، زندگی نامه شیهد بزگوار مهدی زین الدین(رحمه الله علیه)، شیطان در كمینگاه، آداب برخورد زن وشوهر، اثبات خداوند، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، فهرست سوره های قران کریم، فهرست سوره های قران کریم، داستانهای ترسناک15-، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، در مورد دجال وآخر الزمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/11/23 :: نویسنده : سجاد











کی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند....

ادامه مطلب


نوع مطلب : سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، شبهات در مورد قران كریم، شبهات در مورد ولایت فقیه، داستان طنز وآموزنده، روز پدر، شهادت حضرت زینب كبری (سلام الله علیها)، بزرگ ترین بانک سولات امتحانی برای محصلان پر تلاش، هرچی کد برای وبلاگ میخای بیا اینجا، داستانهای از اهل بیت، به یا ایامی(خاطرات دوره های قدیم)یادش بـــــــــــــــخیر، او خواهد آمد، گناهان كبیره، شكر نعمت، زندگی نامه شیهد بزگوار مهدی زین الدین(رحمه الله علیه)، شیطان در كمینگاه، آداب برخورد زن وشوهر، اثبات خداوند، داستان شهداء، دفاع مقدس، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، امام محمد باقر(علیه السلام) ولادت و...، زندگی سیاسی امام هادی (علیه السلام)، از ولادت تا شهادت امام علی(علیه السلام)، فهرست سوره های قران کریم، طنز، زندگانی اهلبیت(علیهم السلام)، چند قدم نزدیک تر به خدا، داستانهای ترسناک15-، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، پشت یا اونور کنکوریها، در مورد دجال وآخر الزمان، روز مادر، مطلب عاشقانه بسیار جالب، دانلود برنامه كاربردی موبایل، دانلود انواع زنگ موبایل، نرم افزارهای مذهبی موبایل، دانلود نرم افزار وسنگ افزار، بازی آنلاین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/03/31 :: نویسنده : سجاد
سلام بر همه
مدیر این وبلاگ به جناب حجت الاسلام حسن روحانی تبریک میگوید....




نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



یكی بود،یكی نبود

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

تا حالا دقت كردید شروع همه ی قصه هایمان اینگونه است؟!

« یكی بود،یكی نبود»

داری قصه می گویی ولی در همین قصه ات هم همیشه یكی هست و یكی نیست...

چه می دانی؟ شاید یكی مانده و یكی رفته ، یكی هست و یكی بوده...

حسرت به دل ماندم یك بار هم كه شده قصه هایمان اینطور شروع شود:

« یكی بود...اون یكی هم بود»

نگو قصه كه قصه است

نه به خدا

باور كن "قصه" مثل خود  "زندگی" است

اصلا هر چی تو بگی!

بیا حداقل در قصه ی زندگی،قهرمان باشیم

من اگر ماندم تو هم بمان

آنقدر بمان كه اگر روزی خواستند قصه ی ما را برای سرگرم شدن كودك سه ساله شان بخوانند هم اینطور بگویند كه:

« یكی بود، یكی بیشتر بود »




پی نوشت: ... ولی افتاد مشكل ها.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و این شعر جبران خلیل جبران كه در نوع خودش شاهكار است:

امروز به پایان می رسد!

از فردا برایم چیزی نگو!

من نمی گویم

فردا، روز دیگری ست

فقط می گویم

"تو" روز دیگری هستی!

تو، فردایی!

همان كه باید به خاطرش زنده بمانم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این پُست به جای دیالوگ، قسمتی از نوشته بی ریا و خالصانه ی محمد  صالح علا را مجددا می نویسم:

« بسم الله الرحمن الرحیم.من عاشق شما شده ام.مرا ببخشید گستاخی كردم عاشق شما شده ام. میخواهم به وسیله ی این كاغذ از شما اجازه بگیرم... اجازه می فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟!

ببخشید.دست خودم نیست.آن چشم های محترمتان قلب ما را می لرزاند... »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ








نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری"




نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*




  • ماهی کوچولو و کرم
  • ماهی کوچولو داشت دنبال غذا می گشت . یه دفعه یه کرم دید که داره تو آب وول می خوره .ماهی کوچولو دهنشو باز کرد تا کرم رو بخوره . کرم جیغ زد نه نه منو نخوری ...

  • لک‌لک و قاصدک
  • یکی بود، یکی نبود. روی درخت، یک لانه بود. زیر درخت، پر از دانه بود. توی لانه یک لک لک بود. لک لک کوچک بود. پرهایش مثل پشمک بود. لانه اش پر از قاصدک بود

  • سمور آبی
  • اسمش سمور آبی بود. ولی اصلاً آبی نبود. سبز هم نبود. قهوه ای بود. قهوه ای قهوه ای هم نبود. هر وقت می رفت زیر آفتاب، برق می زد و طلایی می شد

  • نی‌نی تنبل
  • نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی اشاره می کرد به زمین و غر می زد

  • پرنده و كفشدوزك
  • یكی بود یكی نبود. در یك جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در كنار هم زندگی می‌كردند. پرنده كوچولو هم جیك‌جیك‌كنان این‌ور و آن‌ور می‌پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد

  • ماجرای دندان خرگوش
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در یک جنگل زیبا یک خرگوش بازیگوش بود که خیلی هویج دوست داشت .خرگوش کوچولو هویجاشو زیر بالشش می گذاشت . صبح که می شد یک هویج بر می داشت و می خورد

  • ماهی
  • یکی بود، یکی نبود. تازه بهار شده بود و تپّه ی بلند دهکده پر از علف های سبز و گل های رنگارنگ بود. پروانه ها از پیله هاشون در اومده بودن و روی گل ها بازی می کردن و خبر اومدن بهار رو به همه می دادن

  • عروسی خاله حلزون
  • حلزون کوچولو صبح زود بیدار شد. دور خودش چرخید و شادی کرد. چون مامان می خواست گردن بند مرواریدش را به او بدهد

  • کلاغ پیر
  • در یک جنگل زیبا کلاغ پیری زندگی می کرد که در زمستان به خاطر برف سنگینی که می بارید، سخت می توانست برای خودش غذا پیدا کند .

  • ماهی کوچولوی قرمز
  • در گوشه ی یک دریای عمیق، ماهی کوچولوی قرمزی بود که به همراه پدر و مادرش داخل یک صدف سفید زندگی می کرد. اون هیچوقت از داخل صدف بیرون نمی یومد چون خیلی از کوسه ها می ترسید

  • قاقُم کوچولو و فصل زمستان
  • یکی بود یکی نبود. یک روز زمستانی خیلی قشنگ که جنگل لباس سفیدش را به تن کرده بود، قاقُم کوچولو از لانه اش بیرون آمد. قاقُم کوچولو که برف ها را دید، خیلی خوشحال شد. او یک گوله برف درست کرد و شروع کرد به بازی کردن

  • کاکتوس و جوجه تیغی
  • یک روز سولماز کوچولو و مادرش به بازار رفتند. سر راهشان یک گل فروشی بود. سولماز کوچولو جلوی گل فروشی ایستاد. دست مادر را کشید و گفت: «مامان ... مامان... از این گل های خاردار برایم می خری؟»

  • نی‌نی چکار می‌کنی؟
  • مامان نی نی رو بغل کرد و با خودش برد خونه ی خاله عید دیدنی و مهمونی. نی نی اول کنار مامان روی مبل نشسته بود و با کیف مامان بازی می کرد

  • ماهی کوچولو به آرزوش رسید
  • ماهی کوچولو از وقتی چشم باز کرده بود توی یه آکواریوم مغازه ی ماهی فروشی ،تو یه شهر دور از دریا زندگی می کرد اما به خاطر قصه های زیادی که از زیبایی و عظمت دریا شنیده بود عاشق دریا شده بود

  • خواب یک جنگل زیبا
  • شب بود. هوا تاریک بود. «گـ» کوچولو دراز کشیده بود. هی قل می خورد و وول می خورد. یک چشمش را بسته بود و چشم دیگرش باز بود.

  • خونه ساختن بچه زرافه‌ها
  • خانم زرافه یه جفت زرافه ی دوقلو به دنیا آورده بود یه دختر و یه پسر .بچه زرافه ها خیلی زود کنار مامان زرافه، رشد کردن و بزرگ شدن

  • قوطی کبریت‌های آقا موشه
  • آقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی می دید، فوری آن را بر می داشت و به لانه اش می برد؛ ولی خانم موشه اصلاً از این کار خوشش نمی آمد و مدام به او غر می زد

  • گربه‌ای که میومیو بلد نبود
  • گربه کوچولو تو یه شب بارانی به دنیا می آد. صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار می شه مامانش رو پیدا نمی کنه. گربه کوچولو هر چی تلاش می کنه صحبت کنه نمی تونه، چون او نمی دونه گربه ها چه جوری صحبت می کنن.

  • فقط برای خودم
  • هوا خیلی گرم بود. آفتاب همه جا بود. گیلی گیلی با خودش گفت: باید یک سایه ی بزرگ و خنک پیدا کنم، فقط برای خودم!

  • آدم برفی مهربون
  • برف می بارید. آدم برفی، تک و تنها تو کوچه ایستاده بود و خانه ها را نگاه می کرد. همه رفته بودند روی پشت بام ها و برف ها را پارو می کردند

  • من اینجوری به دنیا اومدم
  • یه روز یه بذر کوچیک بودم که تو دل زمین، زیر خاک بودم. جای من توی زمین تنگ و تاریک بود اما من اونجا رو دوست داشتم و اصلا خبر نداشتم که دنیا چقدر بزرگ و قشنگه

  • جوجه کوچولوی ترسو
  • یک جوجه بود که خیلی ترسو بود. تو زیزمین خونه رضا کوچولو قایم شده بود و هیچ جا نمی رفت. رضا خیلی دلش می خواست با جوجه کوچولو دوست بشه

  • امام مهربون؛ سلام
  • امام زمان خوبم سلام من خیلی خیلی شما را دوست دارم و به قول بابام آرزویم دیدن روی شماست

  • داستان توپی که باد نداشت
  • یکی بود یکی نبود. توپی بود که باد نداشت و گوشه ی حیاط افتاده بود. پشت دیوار حیاط، یک پارک بود. توپ هر روز سر و صدای بچه ها را می شنید و دلش می خواست بپرد توی پارک

  • تی‌شرت دی دی
  • یکی بود یکی نبود، یک تی شرتی بود که صاحبش یک پسر بچه به اسم دی دی بود. دی دی این تی شرت رو خیلی دوست داشت

  • دو قصه ی کوچولو
  • بابا میمون قاب می ساخت. یک روز بچه میمون پرسید: بابا، می آیی ادا در بیاوریم و میمون بازی کنیم؟

  • مسابقه ی تار عنکبوت
  • در یک روز تابستانی گرم و قشنگ، مسابقه ی زیباترین تار عنکبوت برای تمام عنکبوت ها برگزار شد

  • عینک خانم موش کوره
  • در جنگلی دور خانم موش کوری زندگی می کرد که حیوونای جنگل دربارش حرفای خوبی نمی زدند.آخه می دونید، اون هیچ وقت با کسی سلام علیک نمی کرد

  • جوجه تیغی بامزه
  • یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه خانم جوجه تیغی خیلی کوچولو و بامزه با دوستش آقای راسو در جنگلی زیبا و سرسبز با هم گردش می کردند. اونا همین طور که می رفتند توی راه...

  • دو درخت همسایه
  • در یك باغچه كوچك ، دو درخت زندگی می كردند . یكی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس . این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند

  • کلید خرگوشک
  • یک روز مامان خرگوش كلید خانه را به خرگوشك داد و گفت: «بند این را بینداز به گردنت كه گم نشود. امروز كه از مدرسه آمدی خودت در را باز كن. برو تو، هویجت را بخور، مشق هایت را بنویس تا من بیایم

  • مداد سیاه و رنگین کمان
  • پسر کوچولو دلش می خواست یک جعبه مداد رنگی داشته باشد. مداد سبز، آبی،، بنفش، نارنجی... اما فقط یک مداد داشت. آن هم سیاه بود

  • زرد ترسناک
  • کوتی کوتی به مدرسه می رفت که چیزی روی کله اش افتاد. ترسید و جیغ و جاغ کرد:جیغ...جاغ...جیغ...جوق!

  • گلودرد خروس
  • پریروز هوا روشن شده بود. ولی جوجه ها هنوز خواب بودند. چرا؟ چون خروس قوقولی قوقو نكرد. چرا؟ چون گلو درد داشت و صدایش گرفته بود. دكتر شربت گلو درد به خروس داد و گفت: «برای این كه حالت زودتر خوب شود، چند روزی آواز نخوان...

  • خاله بازی
  • فسقلی از خواب بلند شد، آمد به مامانش سلام کند، گفت: صبحانه حاضر است. مامان با تعجب به او نگاه کرد. فسقلی رفت به بابا سلام کند، خمیازه ای کشید و گفت:صبح به خیر. بابا به او نگاه کرد

  • دم آقا خرسه چی شده؟
  • فصل زمستون از راه رسیده بود وخرسه مدتی بود که به خواب زمستونی رفته بود .حیوونای جنگل که همیشه از خرس بزرگ جنگل می ترسیدن حالا که به خواب رفته بود کنجکاو شده بودن تا برن خونه ی آقا خرسه رو ببینن

  • کمک! کمک
  • یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز خرگوش، جست زنان توی جنگل بازی می کرد که ... تالاپ! افتاد توی یک چاه. خرگوش فریاد زد:« کمک! کمک! کمک کنید! سنجاب صدای خرگوش را شنید. اما نمی دانست چه طوری...

  • یک دانه ارزن
  • یکی بود یکی نبود؛ یک روز قشنگ آفتابی، گنجشک کوچولو پر و پر و پر می زد دنبال غذا به هر طرف سر می زد توی باغچه چشمش به یک ارزن افتاد آهنگ خوشحالی سرداد:«جیک وجیک وجیک، شکر خدا؛ این هم غذا ! درشت و تازه است حتماً خیلی خوشمزه است

  • نسخه آقای دکتر
  • آقای مریض وارد مطب آقای دکتر شد و صدا زد آقای دکتر به دادم برسید .خیلی حالم بده لطفا چند تا آمپول به من بزنید

  • اژدهای آتش نشان
  • یکی بود، یكی نبود. اژدهایی بود كه وقتی دهانش را باز می ک‌رد به جای آتش از دهانش آب بیرون می ریخت.

  • خونه تکونی نی نی و داداشی
  • مامان از صبح خیلی زحمت کشیده بود حالا بعد از ظهر شده بود و حسابی خوابش گرفته بود .اما نی نی و داداشی اصلا خوابشون نمی یومد. ولی به هر حال مامان می خواست هر سه نفر با هم بخوابن

  • بادبادك
  • نی نی زیر سایه ی درخت با خرس پارچه ای اش بازی می كرد،كه بادبادك افتاد گوشه ی حیاط.نی نی صدای پسر همسایه را شنید:«بادبادكم آن جاست؟»

  • قصه فسقلی وعینکش
  • فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت:((از حالا عینک بی عینک!دیگر عینک نمی خواهم!)) عینکه افتاد کنار سطل آشغال،زد زیر گریه.

  • کی دختر باباست؟
  • مامان مانی رفته بود بیمارستان تا یه نی نی خکشل و ناز نازی براشون بیاره .آخه دیگه موقع تولد نی نی کوچولو رسیده بود .نی نی اونا یه دختر تپل، مپل و مو فرفری بود. بابا مامان و نی نی رو آورد خونه .نی نی رو بغل کرد و گفت دختر بابایی تولدت مبارک.

  • باسی قول می دهد
  • باسی زنبور تنبلی بود ودوست نداشت برای پیدا كردن غذا همه جا را بگردد. یك روز كه باسی از كنار یك میز غذاخوری می گذشت. مورچه ها را دید كه همه با كمك هم از غذاهای ته مانده روی میز جمع می كردند و به لانه شان می بردند.

  • زرافه جفری
  • جفری آن قدر بلند بود که نمی توانست زیر سایه بوته ها ، مثل بقیه ی حیوانات استراحت کند. بیش تر وقت ها هوا گرم بود و مادر زرافه او را مجبور می کرد که کلاه آفتابی بگذارد تا نور خورشید به سرش نخورد. کفتارها به او می خندیدند و زرافه هم کلاه را دوست نداشت





نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*




              

              نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 


 
comment نظرات (2)
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
 

مثل شب مثل شراب
تو پر از وسوسه ای
مثل شبنم واسه گل
عطش یک بوسه ای
ای غزل ای دلنواز
ای شروع قصه ساز
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو شدی قصه عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی
مثل خورشید واسه روز

توی سایه های شب
تویی یک قطره نور
تویی سر پناه من
مثل یک کلبه دور
تویی مقصد واسه من
تو منو صدا بزن
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو شدی قصه عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی
مثل خورشید واسه روز
واسه حرفای کتاب
تویی معنای جدید
واسه پرواز خیال
تو کبوتر سپید
تو مثل حادثه ی
شب دل سپردنی
تو همون قصه یک
نگاه و عاشق شدنی

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
تو شدی قصه عشق
وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی
از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی
مثل خورشید واسه روز

یکی بود یکی نبود

تو شدی قصه عشق


 
comment نظرات (14)
 
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
 
روزها رازهایی درسینه دارند كه تقدیم روشن بینان می شود . آنهایی كه چشم های خود را به روشنایی می بندند توانایی نگریستن به خورشید بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت می آموزند و بر واقعه ها با دیده تعبیر می نگرند، آیات نیك را شاكرند و بر نشانه های هیبت و عسرت صابر. زیرا شكر به فراخی و صبر به تنگی نشان خردمندی است. عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپیروزی خون برشمشیر است. غلبه فریاد مظلوم بر عربده كشی ظالم تا بن دندان مسلح  پیروزی و نصرتی كه هلهله كنان كوفی و شامی آن را با چشمان بسته به آفتاب خود ندیدندو از بالای نیزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، درحالی كه نمی دانستند باخود رایت پیروزی حسین شهید (ع) را به دوش می كشند و با هلهله خویش كوس رسوایی خود رابر كوی و برزن می زنند. امروز ، تاریخ پیروزی حسین بن علی (ع) را به گواهی نشسته است، پیروزیی كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهای والای اورا با جریان تاریخ نسل به نسل بشری واگویه كرد. 
حماسه‌ی عاشورا
  سر فصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهی و نشان آفرینش عزت و اقتدار و آرمان گرایی بزرگ زنانی است كه حیات اسلام ناب محمدی (ص) و آزادگی و آزادی را امداد جاودانه پایمردی و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسینی و انقلاب فیاض و جوشان عاشورا یك بعثت بدون وحی و شكفتن گلبانگ توحید در چكاچك شمشیر بر بلندای سر نیزه هاست،‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از یك سو و تبلور قساوت و حد اعلای فاجعه از طرف دیگر است و نینوا سرزمینی بی مانند برای نمایش تمامی عشق بر پرده هستی است،‌ واضح است كه دایره آفرینش را بی كربلا وجودی نیست منظومه معارف عارفان و سیر سالكان الی الله و جهاد مجاهدین فی الله و مجاهده عالمان فی سبیل الله را بی حسین (ع) و زینب در باغ خاطر نمی توان گذراند. به راستی اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرینش، گوهری چون حسین (ع) و مرواریدی چون زینب (س) نداشت، كار كدامین نبی به كمال می رسید و راه كدامین رسول به نهایت پیوند می خورد؟ حسین و عاشورا و زینب ناموس دهر و باعث بقای هستی و تداوم راه پاكان و صالحان برای همیشه تاریخ بشر هستند، از پیامبران اولوالعزم تا مردمان عادی همه در جستجو و رهپوی مردان و زنان روزگار و سرزمینی هستند كه پرچم هدایتشان در دستهای استوار زینب (س) و نهال آرزویشان در چشمه سار همیشه جوشان حسین (ع) استقرار یافته و نور خود را در چهره‌ی گلگون عاشورا به نظاره می نشینند.
 

 

 

گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی

گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی

من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی

تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را

تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را

بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را


 
comment نظرات (9)
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦
 

 
comment نظرات (6)
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩
 

عید گذشتن از خواستها و علایق و دل سپردن به رضایت محبوب در عمل و نظر،

بر تمام بندگان خدا تهنیت باد!

 


سلام...

یه سوال!

به نظرشما "یکی بود یکی نبود"  یعنی چی؟!

راستی

چرا  اصلا قصه وجود داره؟ چرا بچه ها عاشق قصه ان ؟ قصه گو کیه ؟ چه چیزی در این همه قصه هست که بعد از چندین هزار سال بازم قصه ها گفته و شنیده می شن ؟ و چرا همه قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع می شه...؟

نمی دونم.ولی یه روز احساس کردم  که باید باهم به جواب این سوال ها برسیم و اینطوری شد که

داستان آغاز شد


 
comment نظرات (10)
 
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٢
 
از ازل یکی بود،که او در حالیکه یک بود بیشمار و لایتناهی بود. یکی بود ، اما آن یک از جنس یک ریاضی و یک شیئی نبود بلکه از سنخ بینهایت و نامحدود بود.
 
comment نظرات (2)
 
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
 

همه میگفتند یکی هست ...

 

                اما هیچکس یکی را ندید...

 

                                                  یکی بود ... یکی نبود...

یکی اینجا بود ....

یکی آنجا بود ....

یکی همه جا بود

همه چیز در یکی بود و یکی در همه چیز

یکی ...

یکی...

یکی ...

امایک روز یکی از یکی ها ، یکی  را دید و او را نشناخت!  پس یکِ دیگرش خواند  و از آن روز بود که یکی با یکی ، یکی نشد . دوتا شد و دو تا چهارتا و چهارتا چهل تا و اینطور شد که یک،   یکدیگر شد !!   


 
comment نظرات (4)
 
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢
 

اكنون كه مرگ ساعت خود را كوك می‌كند

                       و نام تو را می‌پرسد

بیا در گوشَت بگویم

همین زندگی نیز

زیبا بود.

 

"شمس لنگرودی


 
comment نظرات (11)
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢
 

صبح به خیر!

شب زنده دار سیگار و دغدغه

لطفا اگر مشکلات جهان را

به جای درستی رسانده ای

بگیر بخواب ...

 

"سید علی صالحی"

 


 
comment نظرات (2)
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢
 

«عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت»

  عشق یعنی زندگی تا زیر صفر

    عشق یعنی پر کشیدن تا عروج

      عشق یعنی طی راه بی فروغ

        عشق یعنی ناله گیتار من

           عشق یعنی درد بی درمان من

              عشق سودای دل بیمار ماست

                 عشق مرگ لحظه دیدار ماست

                     عشق فریاد انا الحق گفتن است

                         عشق در آغوش یاران خفتن است

                              عاشقی باید که آنرا درک کرد

                                  این زبان از گویش عشق عاجز است


 
comment نظرات (2)
 
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠
 

یکی بود یکی نبود .یکی بود یکی نبود .یکی بود یکی نبود .همیشه از بچگی از همون اولا تو گوشم اول قصه

 

 هاشون میگفتن یکی بود یکی نبود .اون موقع نمیفهمیدم یعنی چی؟فکر میکردم این یه رسمه یه عادته که اول

 

 داستانا میگن .یه کم که بزرگ شدم یه کم بهش فکر کردم گفتن اها خب قصه هست داستانه واقعیت نداره این

 

جمله جزعی از داستان هست که یکی بود و یکی نبود .اما حالا بزرگ شدم خیلی بزرگ شدم افسوس که این

 

 طور که من فکر میکردم نبود داستان نبود عادت نبود این واقعیتی بود که از قدیم ها بر جا بوده یکی بود و یکی نبود.

 

میدونین خیلی جالبه .وقتی تو هستی اون نباشه وقتی اون هست تو نباشی .چراباید این جور باشه؟چرا دنیا نباید

 

 اون قدر واسه این 2 نفر بزرگ باشه که هردوشون باشن .دنیا که خیلی بزرگه شاید همین بزرگیش باعث شده

 

که 2 نفر با هم نمیتونن باشن وگرنه هر دوشون موجودیت دارن .من هست مو او نیست و گاهی اوقات او

 

 هست و من نیستم  و همه اینا میگه من تنهام.


 
comment نظرات (24)
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

چرا بعضی ها فکر می کنن هر کاری که دوست داشتن می تونن بکنن ؟ چرا به خودشون این حق رو میدن که به راحتی دل آدم ها رو بشکنن ؟ چرا همه چیز رو به بازی می گیرن ؟ مگه خودشون دل ندارن ؟ مگه نمی دونن که یکی هم پیدا میشه که دل اونارو بشکنه ؟ چرا همه چیزو به بازی گرفتن ؟ محبت رو دوست داشتن وعشق و دوستی رو ...

بعضی ها فکر می کنن که با نماز خوندن و روزه گرفتن شدن فرشته دیگه پیش خدا سر بلند شدن و ...ولی میان دل یه انسانی رو به راحتی میشکنن ..یکی رو ناراحت میکنن

خدا از حق خودش میگذره ولی از حق انسان ها نه ...خداوند به همه دل داده تا محبت کنن ولی اگه این کارو نکردن این دل و بهشون داده که یکی دیگه دل اینارو بشکنه تا بفهمن یه دردی داره ...

مطمعا باشین هر چه قدر کارای خوب بکنید اگه یه بار دل یکی رو بشکنین این کارایی که کردین دیگه هیچ ارزشی ندارن


 
comment نظرات (10)
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 
یكی از دوستام اومد و گوشیمو امانت گرفت برای چند روز  با سیمكارت.بعد از حدودا یك هفته گوشیم اورد ولی به هر كسی كه sms می دادم جوابم را نمیدادن بعد از چند وقت متوجه شدم كه برادر دوستم به همه ی كسانی كه اسمشون تو گوشیم بود sms داده بود و حرفهای زشتی(چرت ) برای ان ها فرستاده بود از ان روز به بعد بیشتر كسانی كه باهام دوست بودن دیگه  جواب من ندادن .از همه بد تر ابروم همجا رفته بود.هیچ كس هم باور نمیكرد كه این اتفاق افتاده باشه. ‌
؛‌‍  مرتضی ؛
 
comment نظرات (9)
 
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 
a friend in need is friend in deed
دوست ان است كه گیرد دست دوست را در نگرانی و در ماندگی
 
comment نظرات (4)
 
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

یکی بود، یکی نبود


اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من.

یکی داشت، یکی نداشت.

اون که داشت تو بودی، اون که جز تو کسی رو نداشت من.

یکی خواست، یکی نخواست.

اون که خواست تو بودی، اون که نخواست از تو جدا بشه من.

یکی گفت، یکی نگفت.

اون که گفت تو بودی، اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچکس نگفت من.

حالا یکی با این که تو قلبت نبوده و جز تو هیچ کس رو نداشته، نمیخواسته ازت جدا بشه و دوستت دارم رو جز تو به هیچکس نگفته و ...

با این همه حماقت باید هم تنها بمونه


 
comment نظرات (21)
 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 
یكی بود دو تا نبو د.میخوام یك داستان تلخ براتون بنویسم .اولین روزی كه به مدرسه رفتم من تنها بودم بدون هیچ دوستی ولی با گذشت زمان دو تا دوست دو یار دو تا رفیق دیدم كه این دوستی تا سال دوم دبیرستان با روز های خوب وبد با هم تمام شد اهه ه ه ه ه ه عجب جدایی تلخی با این دوستان داشتم. یك روز قرار شد كه ما سه نفر با هم به یك نملیشگاه بریم كه من متاسفانه نتونستم با دوستام به نمایشگاه برم و تو خونه موندم .من به دوستام زنگ زدم و گفتم كه من نمیتوتم بیام بعد اون دو تا دوستم رفتن به نمایشگاه كه در راه برگشتن متاسفانه تصادف میكنن و بعد از چند روز انها به رحمت خدا میرند . این تلخ ترین نوشته در طول عمر من است و من از ان روز بارها ارزو كردم كه ای كاش منم همراه دوستام تصادف میكردم و میمردم.حیف صد حیف از این دوستان .
 
comment نظرات (4)
 
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

وقتی که خاکم می کنند بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید اتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بزنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنمو تو گورم بلرزونه

برو اتیش به قلب من نزن

بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من

چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پو شالی شده

اون که می گفت می مرد واست دیدی راس راسی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رود خونه


 
comment نظرات (5)
 
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 
سلام بر همه ی عزیزان
اگر یك روز قول چراغ اومد و از شما خواست كه چهار ارزو كنیدچی میگید؟
 
comment نظرات (6)
 
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳٠
 
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است بنویسید كه یك مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین كوچه سرگردانی است . او در این معبر پر حادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلی و همدردی است در رثایم بنویسید كه شاعر بوده است بنویسید اگر شعری از او مانده به جای مردی از طایفه شعر معاصر بوده است مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداری است بنویسید در این مرحله كافر بوده است
 
comment نظرات (3)
 
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸
 
اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود

                                                  رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود

اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود

                                              گلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود

 اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود

                                                  پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود

اگه چشمات نبودن، كی واسم گریه می كرد

                                                     دل ِ من وقتی شكست، به كجا تكیه می كرد

 اگه چشمات نبودن،كی با من سفر می كرد

                                                           واسه جشن ِ ماهیا كی ماهُ خبر می كرد

اگه چشمات نبودن، كی گلا رو آب می داد

                                                   واسه گنجشك دلم كی یه جای ِ خواب می داد

 حالا چشمات با مَنن كه هنوز نفس دارم

                                                   جُرأت پر كشیدن از توی ِ قفس دارم

 دیگه چشماتُ نگیر،كه من آزُرِده بشم

                                                      مثلِ گل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم

 تا كه چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

                                                 همش از پنجره ای،كه به روم بازه می گم


  




نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 

تغییر دنیا

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"

 داستان حکمت خداوندی

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل

مورچه و سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...

 مرد مسلمان و همسایه کافر

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت، هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد : خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد. مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!
             با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی                 تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای دوشنبه 8 خرداد1391 زمان گدایی 9:1 | لینک ثابت | 6 کمک در راه خدا

 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد. یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.

نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست. پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی:
                  "نقش هستی نقشی از ایوان ماست            آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک باد تندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند، دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید: نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند. پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای چهارشنبه 3 خرداد1391 زمان گدایی 10:34 | لینک ثابت | 5 کمک در راه خدا
 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 

اوضاع خیلی مناسبی بود، هر روز قیمت سکه و دلار بالا میرفت و من به دنبال اینکه هر چه زودتر نقدینگیم را تبدیل به دلار و سکه بهار آزادی بکنم تا در این وانفسای بازار، سود کلانی هم من ببرم. آخه تا کی بشینم تا این و اون از این سودها ببرند و پولدار بشوند و من فقط تماشاچی باشم، آخه تا کی باید با یک حقوق کارمندی و یک زندگی بخور و نمیر روزگار را سپری کنم.

هر چه که داشتم و نداشتم را به پول نقد تبدیل کردم، از خونه و وسیله زیر پا گرفته تا فرشی که شبها بر آن میخوابیدیم. پیش خودم گفتم مرگ یکبار شیون هم یکبار، یا پولدار میشم و یا با مخ زمین می خورم و حالا حالاها نمیتونم بلند بشوم. به بازار رفتم و مقدار زیادی سکه طلا و دلار خریدم، شب هم رفتم جلوی بانک کارگشایی و توی صفی که مردم تشکیل داده بودند خوابیدم تا بتونم واسه فردا از بانک سکه بگیرم و از این طریق هم سودی ببرم. خلاصه وقتی تمام پول را تبدیل به طلا کردم منتظر نشستم و به قیمت طلا در بازار توجه کردم، خوشحال و سرحال از اینکه هر روز قیمت این طلا بالاتر می رفت و منم سرمست از این پیروزی که با دانش و درایت و شجاعت خودم بدست آورده بودم روزم را شب می کردم.

تا اینکه یک روز که در محل کارم بودم سر و کله پسرعموم پیدا شد که از روی دلتنگی به من پناه آورده بود. از درمان عمو گفت که مدتها از زمان مریضیش می گذشت و دکترهای ایران گفته بودند باید برای معالجه به اروپا اعزام بشه، از این گفت که وقتی خواستیم بریم دلار دولتی بگیریم خیلی کم بهمون دادند و وقتی رفتیم بصورت آزاد تهیه کنیم دیدیم آنقدر در این چند وقت در بازارش دلال بازی کردند که با این پولی که ما داریم خیلی کمتر از اون چیزی که لازم داریم می تونیم دلار تهیه کنیم، از این گفت که خدا پدر هر چی دلال را بسوزونه که همه چیز را آماده می خواهند و بیشتر شبیه موج سوار هستند تا کسانی که بخواهند رزق و روزی به کسی برسونند و یا از کار و تجارت به چیزی برسند و چند نفر دیگر را هم نون برسونند. و در آخر گفت: اخه خودخواهی تا کی؟ همش به فکر خودمون بودن تا کی؟ حرص زدن تا کی؟ به هر قیمتی کسب ثروت کردن تا به کی؟ و همانطور که اشک می ریخت سرش را روی شونه های من گذاشت و خواست برایش دعا کنم.

غمگین از اتفاق امروز سوار اتوبوس شدم که دیدم کنارم پسر جوانی نشست، از حالتش معلوم بود در عوالم خودش غرقه، پس از مدتی ناگهان صداش در آمد که عجب روزگاری شده، و شروع به تعریف کردن کرد که: چند ماه پیش خونه ای خریدم که چون پولم به اندازه کافی نبود مجبور شدم از یکی از دوستانم پول قرض بگیرم، اما چون پول نقد نداشت قرار شد به من طلا بدهد و من هم بعد از 4 ماه به همان مقدار دوباره به او همان اندازه طلا برگردانم، من که از قیمت صعودی طلا با یک مقدار معین در سال خبر داشتم گفتم اشکال نداره، و طلاها را از او گرفتم به این امید که حالا در مدت 4 ماه مقدار کمی رشد خواهد کرد  اما در ازای آن می توانم خانه دار بشوم. اما حالا زمان پرداخت قرض است و قیمت طلا به فلک رسیده، از طرفی چون مردم میخواهند همه در بازار سکه و ارز سرمایه گذاری کنند خونه قیمتش کم شده است، امروز مجبور شدم خونه را با قیمت کمتر دوباره بفروشم و قرضم را که تقریبا دوبرابر شده است را بپردازم، حالا باید دنبال خونه ای باشم که مطمئن نیستم حتی پول رهن آنرا دارم یا نه.

وقتی از اتوبوس پیاده شدم پیش خودم گفتم امروز عجب روز گندی شده، این همه آدم هستند که توی این بازار سرمایه گذاری کردند و ککشون هم نمیگزه اونوقت یکبار من همچین کاری کردم از زمین و زمان برای من داره اتفاقاتی میفته که مربوط به سرمایه گذاری من میشه. پیش خودم گفتم میخواست حواسش را جمع کنه تا اینجوری پول قرض نگیره، چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم.

رفتم از سوپرمارکت محلمون جنس بگیرم، دیدم یک مرد میانسالی داره با صاحب مغازه صحبت میکنه که زنم را سال پیش بخاطر مشکلاتی که داشت طلاق دادم و قرار شد هر ماه بک سکه از مهرش را بپردازم، بعدشم به سال نکشید زنم با همون مردی که رو هم ریخته بود زندگیشون را شروع کردند و بچه ها را جلوی درب منزل به من تحویل داد و گفت: همسرم قبول نمیکنه که بچه ها با من زندگی کنند پس خودت از آنها نگهداری کن و با من کاری نداشته باش، منم که یک کارگر ساده هستم که درآمد آنچنانی ندارم، حالا چون سکه گرون شده و من دیگه از پس اجاره خونه و سکه ی همسر سابقم  بر نمیام همسر سابقم حکم جلب مرا گرفته تا منو زندان بندازه، موندم این بچه های صغیر را چکار کنم.

   بدون اینکه خریدی کنم از مغازه بیرون اومدم و دوباره این روز گند را لعنت کردم، اما باز چیزی درون من گفت: می خواست در انتخاب همسر دقت کنه ، چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم.

به خونه رسیدم که هنوز عرقم خشک نشده بود همسرم گفت عروسی پسر عمویش به هم خورده چونکه سرویس طلایی که قول داده بود برای همسرش در روز عروسی بخره را نتونسته پولش را جور کنه و دختر هم گفته کسی که از شروع زندگیش نتونه به حرفش عمل کنه به درد زندگی نمی خوره، این یکی را پیش خودم گفتم: در هر کدوم خودم مقصر را بدونم توی این یکی نمیدونم چون برای این آدم خیر بود، کسی که بخاطر اینجور چیزها حاضر باشه ترکت کنه بهتره همین الان ترکت کنه،

 (۱)

 اما خیلی از جوونای دیگه که همسرشون چشمداشتی به این قضیه نداره اما پسر به زور حتی حلقه طلا میخره و کلی خجالت می کشه چی؟ اون جوونی که از این قیمت طلا می ترسه و حتی دیگه به ازدواج فکر هم نمی کنه چی؟ اون دختری که حالا پسری نیست به خواستگاریش بیاد اگه بخاطر امیال طبیعیش  به گناه بیفته چی؟ اون پسری که حالا نمیتونه از راه شرعی مشکلش را حل کنه میره در کمین زن و بچه های امثال من میشینه تا اغفالشون کنه چی؟ و خیلی سئوالهای دیگه که مثل قطار پشت سر هم ردیف شده بود تا منو عذاب بده، خیلی دوست داشتم باز هم بگم: چرا من باید چوب نادانی یکی دیگه را بخورم؟ اما دیگه نمی تونستم، من هم یکی از همین مردم هستم، منم خود همین مردم هستم، از کودکی  خانواده ، مذهب و فرهنگم  به من یاد داده که بنی آدم اعضای یکدیگرند. چرا باید من به گونه ای ثروت بدست بیاورم که مجبور بشم بخاطرش پایم را بر سر همنوع خودم بگذارم.  پس کی باید از شعار خارج بشیم و پیش خودمون سربلند بشویم؟ از کجا باید اینکار را شروع کنیم؟  یاد این جمله افتادم که از ماست که بر ماست. پیش خودم گفتم باید از خودم شروع کنم بدون اینکه انتظار این را داشته باشم  باید کسی قبل از من اینکار را انجام بدهد تا من نیز شهامت آنرا بدست بیارم. بگذار برای یکبار هم شده است من سرآغاز یک خوبی باشم.

پس برای فردا تصمیم گرفتم ...  (جای نقطه ها را هر کسی بر اساس آنچه هست پر کند.)

 *********

می توانید به جای انتهای داستان، از آنجایی  که عدد (۱) گذاشته شده است این قسمت را تا انتها انتخاب کنید.

بعد از یکماه که قیمت طلا حسابی بالا رفت، هر آنچه خریده بودم را فروختم و برای خودم سود فراوانی به جیب زدم. خوشحال از مزه این پول، از شغل کارمندی استعفا دادم و مشغول دلالی در همه امور شدم، هر جا که احساس می کردم سودی هست وارد میشدم، میخریدم و بعد از مدتی که قیمتش بالا می رفت می فروختم، کلی وضع زندگیم عوض شده بود، همسرم خیلی بیشتر به خودش می رسید و لباسهای گران قیمت می پوشید، و انگار همه دنیا به من لبخند می زد.

تا اینکه یک روز که زودتر از موعد مقرر به خانه بر گشته بودم، همین که وارد خانه شدم صدایی از داخل اتاق خواب شنیدم، اول فکر کردم همسرم خونه نیست و دزد رفته سراغ گاوصندوقم، آخه از اون موقع که پولدار شده بودم همیشه نگران پولهایم بودم که نکنه بر  باد بره، برای همین به سرعت به سمت اتاق خواب رفتم، همین که در اتاق را باز کردم دیدم همسرم در آغوش پسر جوانی مشغول معاشقه است و انقدر غرق در اینکار هستند که اصلا متوجه حضور من نشدند، انقدر خشمگین شدم که به سرعت به آشپزخانه رفتم و چاقویی آوردم در همون تختخواب و در همون حالت چندین ضربه به هر دو زدم و وقتی خون همه اتاق را فراگرفت تازه متوجه شدم چه کاری انجام دادم.

در دادگاه مادر پسر تعریف می کرد: زمانی قرار بود پسرم با دختر مورد علاقش ازدواج کنه، اما چون پول به اندازه کافی برای خرید سرویس طلایی که به همسرش قول داده بود نداشت، همسرش از او جدا شد و  ... و حالا با دختر عمویش...  

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 زمان گدایی 12:12 | لینک ثابت | 6 کمک در راه خدا

 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای یکشنبه 20 فروردین1391 زمان گدایی 9:17 | لینک ثابت | 2 کمک در راه خدا

 

یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 

جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.

تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است .

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟!

لذا بعد از اتمام کار به کشورهای اسلامی سفر کرد و به تحقیق پرداخت تا بالاخرة آیه ۹۲ سوره یونس را برایش خواندند. به این صورت بود که به دین مبین اسلام مشرف شد.





نوع مطلب : یكی بود یكی نبود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*





 
   





اول اسمتونو و بعد ایمیلتون رو وارد کنید