تبلیغات
http://icons.iconarchive.com/icons/klukeart/cubes/256/Box-16-Love-icon.png دو چوب و یك سنگ - مطالب چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...
 
دو چوب و یك سنگ
♥منتخب سایت جهانی aosو پربازدید ترین وبلاگـ کشور در سال جاری با بهترین مطالب ♥نظر و تبادل فراموش نشه!
                                                        
الهی به امید تو

♥پربازدیدترین وبلاگ کشور
و بهترین مطالب
مستقل و مستند متنوع
از این نویسنده♥
دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بن بست وبی عبور!!!
ویک خدا!!
تا کمی باهم قدم بزنیم.
من از تنهایی هایم بگویم ,از بغضم و او بگوید من همیشه درکنارتم...
همین!!!!

-------------------------
مطالب این وبلاگ ازبوستان مطالب فوق العاده وپربازدیدایران و جهان هست،لطفاصرفابرای علمی که ازمطالبم به دست آوردیدنظربدهید--
خوبم...باور کنید...


..
... ღ ღ ღ...
(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•¸¸.•



✔سلام.به وبلاگ من خوش اومدین.

✔کپی برداری آزاده.

با ذکر منبع.

✔لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنید.

✔لطفا نظر خصوصی ندین.

اگر ببینم چیزه خاصی نیست

خصوصی رو هم تایید میکنم.

✔کد خدمات وبلاگم تو لیست لینک هامه.

خواستید استفاده کنید.

✔اگر مایل به تبادل لینک هستید

منو با اسم دوچوب و یک سنگ
لینک کنید و بگید لینکتون کنم.

✔بازم پیشم بیاین.خوشحال میشم.

✔موفق و پایدار باشید...

_..-♥*°*♥-..~~~ _..-♥*°*♥-.._
☜نویسنده مطالب و مدیر وب :
⇠【سَجــّـــــــٰــــاد ْدٰالْـــــوَنْد‌】

مدیر وبلاگ : سجاد
موضوعات
مطالب پربازدیداخیر
چاکرهمتون
نظرت برام خیلی مهمه جون دادا
چقدر از وبلاگ من راضی هستید؟؟؟








آمار
  • کل بازدید این دو ماه اخیر :
  • بازدیدفقط از طریق یک نفر :
  • بازدید از طریق گوگل :
  • بازدید 12ساعت گذشته :
  • بازدید امروز :
  • تعداد نویسندگان :سجاد دالوندsajjaddal@yahoo.com
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • بروز رسانی :




نوع مطلب : لیلة القدر و شهادت مولانا امیرالمومنین علی علیه السلام، آقاعلی بن موسی الرضا علیه السلام، آلمان قهرمان، ماه مبارک رمضان، جام جهانی جام جهانی، حوزه علمیه، قیام خونین، امام خمینی رحمة الله علیه، اینجا همه چی درهم برهمه، عیدسعید فطر، ولادت امام سجاد(علیه السلام)، کشتی و غیره هاش(قابل توجه بعضیا)، دلنوشته(دلم نوشته)، ستونهای ایران، تصاویرفوق العاده خنده دار، روزجوان و جوان ایرانی، عیدمبعث، سوم خرداد(خرمشهر)، امام موسی کاظم(علیه السلام)، از هر دری، اس تیکه دار، اس سیگار، اس ترکی، اس لری، عکس خنده دار توپ، تک عکسهای بازیگران، عیدمبعث، درد دل در دردودل، جام جهانی کشتی، جام جهانی فوتبال، سوتی بازار، داستانهای ترسناک(نخون شب خوابت نمیبرهآ)، اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1393/02/24 :: نویسنده : سجاد
  • سلام بر دوستان گل خودم  
    لطفا اگه بازدید کننده این وبلاگ هستید به این نکات توجه وعمل کنید
    دوستان عزیزم نظر بدید تا مطالبم رو بهتر ارئه بدم.....
    در بخش خبرنامه این وبلاگ در پایین وبلاگ شرکت کنید تا روزانه بهترین مطالب آنلاین در این وبلاگ و سایتهای پربازدید دیگر براتون بذارم...
    هر آنچه مطلب پر بازدید دارید برای من ارسال کنید تادر این وبلاگ به اسم و لینک خودتون بذارم
    ببخشید سرتون رو درآووردم
    بازم سرمون بزنید





نوع مطلب : اعتکاف، جوادالأئمه (علیه السلام)، ولادت امیرالمومنین حیدر کرارعلی(علیه السلا)، روزمرد، good، امام هادی (علیه السلام)، سه داستانکها، پولدارشوید، بانک سوال در دوچوب و یک سنگ، ماه رجب و شب آرزوها، آهنگ این وبلاگ، روز معلم، اشتباهاتی که در فیسبوک انجام میدهیم، دانلود کتاب دوچوب و یک سنگ، تصاویر دیدنی و جالب امروز، از طرف دوستان(شماهم میتوانید)، عجیب ولی واقعی، دلنوشته های من نویسنده، لطیفه های دوران جنگ و جبهه، طنز تصویری جدید93، دانلود مستقیم آهنگ های همای، ولادت ام ابیها و روز مادر، شوخی های فیس بوکی و...، تصاویرتوپ خنده دار، تصاویر دیدنی و جالب، بازهم عمل نجاستی شاهین نجفی(کلاغ کوفی)، از هر دری، نماز، فروشگاه نویسنده، عیدتون مبارک، نیازمندان عیدنودوسه، خیلی مهمه باید بدونی، آئین غلط چهارشنبه سوزی، عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، بازی آنلاین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



                 وای                  




نوع مطلب : عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/22 :: نویسنده : سجاد
                  وای                  




نوع مطلب : عیدفاطمی، عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/18 :: نویسنده : سجاد
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد





نوع مطلب : عکس بچه های ناز(نی نی)، رهبر، ساعت پخش سریال های سال 93، نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/16 :: نویسنده : سجاد

سلام

من اومدم با یک نظر سنجیه دیگه :







نظر بده برسه به هزار بترکونه





نوع مطلب : نظر سنجی، مطالب طنز، بدون شرح، خواهر من ......، ندیدی و نخوندی نصف عمرت بر فنا.، مطالب باحال و خوندنی، خونه تکونی(دل تکونی)، داستانهای عبرت آموز، داستانهای سال نو، روز درختکاری و آقا، عکس طنز، ترول های باحال و خنده دار ، مطالب خفن، خطای دید، فرهنگی، سیاسی، ورزشی، حوادث، آیاشما...؟؟؟، نامگذاری سال جدید به چیست؟؟، سال اسب، سال جدید، داد و بی داد، طنز سال نود و سه، نه بابا(مطالب عجیب و غریب)، جام جهانی 2014، سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



یکشنبه 1392/12/11
در ایالت می‌سی‌سی‌پی آمریکا، هنگامی که کارکنان یک آژانس کفن و دفن مشغول آماده کردن جسد یک مرد برای برگزاری مراسم تدفین او بودند، متوجه شدند که زنده است و در داخل کیسه حاوی جسد حرکت می کند و به آن لگد می‌زند.
 به نقل از بی بی سی، شب قبل از آن، پزشکی که بر بالین والتر ویلیامز ۷۸ ساله حاضر شده بود تشخیص داد که ضربان نبض او قطع شده و مرده است.
گفته می‌شود که ممکن است دستگاه تنظیم کننده ضربان قلب "ویلیامز" به طور موقت از کار افتاده باشد.

"دکستر هوارد"، پزشکی که مرگ این فرد را اعلام کرد،گفت پرستار آسایشگاه به او گفته بود ویلیامز مرده و او نیز پس از انجام معاینات معمول، هیچگونه علائم حیاتی مشاهده نکرد.

هوارد گفت این یک معجزه است و در بیش از دو دهه کار به عنوان پزشک قانونی، هرگز چنین چیزی ندیده است.او گفت خانواده ویلیامز از این موضوع خوشحالند اما هنوز در بهت بسر می‌برند.

"ویلیامز" اکنون برای درمان در بیمارستان بستری شده و خانواده‌اش می‌گویند او خوشحال است که زنده مانده.





نوع مطلب : سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/13 :: نویسنده : سجاد

کلکسیون عجیب و غریب در دنیا

دوشنبه 1392/12/12

وسایل پزشکی

"لوری اسلاتر" یکی از این افرادی است که علاقه به جمع کردن چیزهای عجیب دارد. او علاقه بسیار زیادی به داشتن یک کلکسیون از وسایل پزشکی و درمانی بسیار قدمی دارد و این روزها بسیاری از متخصصان ارزش کلکسیون او را بسیار زیادی می دانند چرا که در آن می توان وسایل جراحی 200 سال پیش را نیز پیدا کرد.


غذا

جمع کردن وسایل پزشکی شاید خیلی عجیب نباشد اما افرادی هستند که به جمع اوری غذا دارند برای مثال می توان به کلکسیون های اتخوان مرغ و یا کلکسیون مرغ سوخاری اشاره کرد. این افراد سال ها پولو زمان خودشان را صرف جمع کردن این وسایل بی مصرف کرده اند. یکی دیگر از این کلکسیونرها مجموعه از شیشه های نوشابه دارد که حتی در کارخانه اصلی آن نیز پیدا نمی شود.

دستمال دستشویی

یکی از عجیب ترین کلکسیون هایی که تا به حال کشف شده است مروط به یک خانمی است که سال ها دستمال دستشویی جمع آوری کرده است. این دستمال ها در طرح ها و رنگ های متفاوت است و در میان آن ها می توان به تعدادی دستمال بسیار قدیمی نیز اشاره کرد. او می گیود این مجموعه از ادربزرگش به او ارث رسیده است و او این روزها یک سایت نیز برای این کلکسیونش ایجاد کرده است.


موی هنرمندان

یکی دیگر از عجیب ترین کلکسیون هایی که می توان از آن نام برد کلکسیون موی بازیگران و هنرمندان است. چند سال پیش یکی از عاشقان بازیگری اطلاعیه مبنی بر فروش موی نزدیک به 31 هنرمند و فرد مشهور را در اینترنت گذاشت که همه را شگفت زده کرد. او از همان بچگی شروع به جمع کردن این موها کرده بود.


 حیوانات

نگه داری حیوانات وحشی در خانه به عنوان حیوانات خانگی کاری غیرقانونی محسوب می شود و از نظر عقلی نیز کار درستی نیست اما اگر فردی به شیر یا ببر علاقه مند بود باید چه کند؟ این افراد معمولا به دنبال حیوانات مورد علاقه مصنوعی خودشان می روند و از هیچ چیز نیز دریغ نمی کنند. معمولا کلکسیون های حیوانی مملو از مجسمه ها، نقاشی ها، برچسب و ... از حیوانات است.



کتاب های امضا شده

کلکسیونرهای کتاب معمولا انواع مختلفی دارند. برخی از آن ها به دنبال کتاب هایی با نوبت چاپ اول هستند و برخی دیگر به دنبال جمع کردن کتاب های نویسندگانی هستند که هم نامشان است. البته در این میان نیز برخی افراد تنها به دنبال کتاب های امضا شده توسط نویسنده هستند. این افراد برای اینکه بتوانند کتابی با امضای نویسنده داشته باشند حاضرند هر مشقتی را مانند کارتن خوابی پشت در کتاب فروشی به جان بخرند.



 کارت

یکی از متداول ترین کلکسیون ها همین کلکسیون کارت است. افرادی که به این کارعلاقه دارند انواع کارت مختلف از کارت پستال تا کارت ها بازی را جمع آوری می کنند. گاهی اوقات نیز افراد به دنبال موضوع خاصی می روند، برای مثال: تمام کارت های مربوط به تیم مورد علاقه شان را جمع اوری می کنند. این کلکسیون در برخی از مواقع می تواند بسیار گران هم باشد چرا که باید برای کارت های نایاب پول های کلان پرداخت کنند.

جعبه غذا

در دوران مدرسه به غیر از کتاب و دفتر در کیف بچه ها تغذیه هم می توانید پیدا کنید که مادرها برای زنگ های تفریح آن ها قرار داده اند. برخی از بچه ها نیز ظرف های مخصوصی برای تغذیه به همراه داشتند. عجیب ترین کلکسیونی که می توان جمع کرد شاید همین کلکسیون ظرف تغذیه باشد. برخی از افراد به نظر می رسد که علاقه خاصی به دوران مدرسه داشته اند و کلکسیونی از ظرف های تغذیه ای دارد.






نوع مطلب : سال یکصدونودوسه، سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/13 :: نویسنده : سجاد

وقتی که سال رو به اتمام هست همه ی افراد به دنبال این هستند که بفهمند  لحظه تحویل سال آینده چه زمانی هست . هر سال خورشیدی ( شمسی )  ۳۶۵٫۲۴۲۱۹۸۷۸ روز است و برای اینکه روز های تقویم رند شود هر چهار سال یکبار ( گاهی ۵ سال یکبار ) تعداد روز های سال ۳۶۶ روز می شود که به آن سال کبیسه می گویند . ( البته امسال کبیسه نیست )

زمان تحویل سال 1393

زمان تحویل سال ۹۳

طبق شایعه ای که بین ایرانیان در اینترنت پخش شده بود لحظه تحویل سال نود و سه ساعت ۲۰ و ۲۰ دقیقه و ۲۰ ثانیه ( ۲۰:۲۰:۲۰ ) است که غلط هست ! طبق نظر موسسه  تقویم ژئوفیزیک دانشگاه تهران لحظه سال تحویل به صورت زیر است :

- لحظه تحویل سال ۱۳۹۳ هجری شمسی در ساعت ۲۰:۲۷:۰۷ ، روز پنج شنبه ۲۹ اسفندماه ۱۳۹۲ مطابق با ۱۸ جمادی الاول ۱۴۳۵ و ۲۰ مارس ۲۰۱۴ .

زمان تحویل سال 1393

سال نود و سه سال اسب هست که طالع بینی سال به صورت زیر هست :
نجیب و برازنده , اسب همیشه فوق‌العاده به نظر می‌رسد عاشق مکان‌های عمومی، ورزشکار، شوخ، نکته‌سنج، زرنگ، ناآرام، خودخواه، خود‌دوست، اقتصاد‌دان، به خاطر عشق از همه چیز می‌گذرد. خونگرم هیجانی و نا‌آرام است. اسب با بز و سگ و ببر می‌تواند زندگی خوبی داشته باشد ولی با موش هرگز.

 

اسب همیشه خود را آراسته و ستودنی می نماید . جاذبه جنسی او خیره کننده است و می داند چگونه لباس بپوشد. او به مکان های عمومی مانند: کنسرت، تئاتر، گردهمائی ها، مسابقات ورزشی ومهمانی ها علاقه خاصی دارد. وی اغلب خوش اندام و ورزشکار است.

 

اسب بسیار خوش برخورد ، خوش صحبت، با نشاط، دلسوز،‌شوخ، سرگرم کننده و در همه حال محبوب و دوست داشتنی است.

 

اسب موجودی خود خواه است و هر کس که در راه رسیدن او به اهدافش مانع ایجاد کند ، لگد کوب می کند. افزون بر این،‌تا اندازه ای متکبر و خودپسند است و به مشکلات و ناراحتی های دیگران اهمیت نمی دهد وتنها به امور مربوط به خودش می پردازد؛ با این حال ، در صورت لزوم ، با شجاعت تمام در امور دیگران دخالت و وساطت می کند. اسب مستقل ، سر کش و خود سر است. او همیشه راه خود را می رود و نصایح دیگران را قبول نمی کند. اسب خیلی زود آغوش خانواده را ترک می کند تا زندگی اش را بسازد . او این کار را با میل و رغبت انجام می دهد ، زیرا زندگی مستقل و مطابق میل و سلیقه شخصی را بر هر چیز دیگر ترجیح می دهد.

 

اسب زحمتکش است و در امور مالی دیدی کار شناسانه داشته و ماهرانه عمل می کند. اما متاسفانه از آن جا که دارای روحیه متغیری است ، ممکن است توجه خود را به امور دلخواهش از دست بدهد؛ این امور می تواند عاشقانه ، مربوط به کار و یا هر مورد دیگری باشد و تفاوتی ندارد . اما نگران نباسید، او دوباره با همان میزان موفقیت خواهد رسید.مشروط بر آن که انجام کار مورد نظر نیاز به گوشه گیری ، تفکر و عمق نداشته است و نیاز به بودن در میان دیگران دارد تا او را تایید و ستایش کنند.

زمان تحویل سال 1393





نوع مطلب : سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/12/10 :: نویسنده : سجاد

خون بس

حکایت و داستان | خون بس من دختر ایلاتی پر شر و شوری بودم، با هزاران امید و آرزو در سرم. پسرهای جوان ایل، آرزوی ازدواج با من را داشتند ولی من اهداف بالاتری در سر می پروراندم.
 

آرزو داشتم درس بخوانم و دکتر بشوم تا بتوانم به ایل و طایفه خود خدمت کنم. اطرافیانم می گفتند اگر به شهر بزرگی برای تحصیل بروی، دیگر به ایل باز نخواهی گشت و ماندگار می شوی، ولی من مصمم بودم که به زادگاهم و نزد نزدیکانم که همخونم بودند بازگردم و به آنها خدمت کنم. اما...
گاهی چرخ روزگار، مسیری کاملا متفاوت از رویاهای ما برایمان تدارک دیده است...

خوب یادم هست، آن روز بهاری...
مادرم چند سالی بود که از دنیا رفته بود و من و برادرم همراه پدرم زندگی می گذراندیم. برادرم که 2 سالی از من کوچکتر بود وظیفه داشت صبحهای زود گوسفندان را برای چرا به تپه های سبز و پر علف اطراف ببرد. آن روز هم طبق معمول، برادرم چوبدست شبانی اش را برداشت و گوسفندان را به چراگاههای سرسبز نزدیک ایل برد. هوا گرگ و میش بود، دل آسمان پر بود از باران ولی تنها برق و غرش رعد و برق بود و خبری از باران نبود، باد تندی چمنهای کوهپایه را به رقصی سریع وا داشته بود، از چادر بیرون آمدم و به تماشای مناظر نشستم، طبیعت دامن سبزی به تن کرده بود و بوی بهار مدهوشم می کرد...
هنوز چند ساعتی از آغاز روز نگذشته بود که اندام کوچکی از دور نمایان شد، هیکلی که به سختی قدم بر می داشت و گویا بار سنگینی را بر دوش خود حمل می کرد، با نزدیک تر شدنش، آب در دهانم خشکید...
این اندام برادرم بود که زیر سنگینی بدن پسر جوانی که بر دوش می کشید، خمیده شده بود، او به زحمت فراوان تا نزدیک چادر آمد و جسم نیمه جان پسر جوان را روی زمین گذاشت، در حالی که رنگ به چهره نداشت، پرسید: پدر کجاست؟
- داخل چادر، چرت می زند، صدایش کنم...
قبل از آنکه سخنم تمام شود، فریاد زد: پدر! پدر! بیائید اینجا!
صدایش می لرزید، از ترس بود یا خشم یا خستگی ... نمی دانم.
پدرم سراسیمه از چادر خارج شد تا خواست دهان به صحبتی باز کند نگاهش روی پیکر بیجان پسرک خیره ماند و نگاه پرسشگر و مضطرب خود را به برادرم دوخت: این کیست؟ چه شده؟ اینجا چه می کند؟ حرف بزن پسر!!
برادرم در حالی که بسختی از ریزش اشکهایش جلوگیری می کرد با صدایی گرفته شرح داد: وقتی گوسفندان را به تپه پشتی رساندم و مشغول چرا شدند، کمی احساس خواب آلودگی کردم، دراز کشیدم و به صدای زوزه باد گوش سپردم که کم کم خواب چشمانم را ربود، نمی دانم چقدر در خواب بودم که ناگهان با صدای رعد و برق از خواب پریدم، وحشتزده اطراف را نگاه کردم، گوسفندان همچنان سرگرم چرا بودند، از ترس اینکه رگبار تندی بگیرد و راه بازگشتمان گل و لای و صعب العبور شود، بسرعت شروع کردم به جمع آوری گوسفندان، همه را که یکجا گرد آوردم، متوجه شدم یکی از آنها کم است، کمی این طرف و آن طرف را برانداز کردم ولی حیوان تنهای جدا از گله ای ندیدم، چند ده متر آن طرف تر گله گوسفند دیگری در حال چرا بود، به امید آنکه گوسفند گم شده مان را پیدا کنم به سمت آنجا دویدم، تک تک گوسفندان را از نظر گذراندم تا اینکه پیدا کردم، گوسفند خودمان بود که با آن گله قاطی شده بود. آرام با چوبدستم حیوان را می راندم که صدای اعتراض چوپانشان بلند شد که کجا می بری زبان بسته را؟ گفتم که این گوسفند ماست که به گله شما آمده، دارم برمی گردانمش.
- صبر کن ببینم، از کجا معلوم که راست می گویی؟
- گوسفندان ما همگی روی پشم دمبه شان با جوهر قرمز رنگ علامت دارند، ببین... و علامت را نشانش دادم ولی او همچنان زیر بار نمی رفت. دلم برای بقیه رمه ها که رهایشان کرده بودم شور می زد، از دور نگاهی به آنها انداختم و با عجله گفتم: خب نشانه از این بهتر می خواهی؟! اصلا گوسفندانت را سرشماری کن خودت خواهی دید که یک راس زیاد است، فقط عجله کن، دلنگران باقی حیوانات هستم.
با پرخاش گفت: اگر نگران بودی، گله ات را ول نمی کردی به چرت نیمروزی ات برسی!! و در حالی که پشت به من می کرد، پسرکی را که در گوشه ای ایستاده بود و ناظر بحث ما بود صدا کرد: یاسر، گوسفندان را جمع کن، باید بشمریمشان. پسرک که سنش به زور به 10 سال می رسید، ناشیانه و با تعلل شروع به راندن حیوانات کرد، هیچیک توجهی به شتاب و نگرانی من نداشتند، طاقتم طاق شد و فریاد زدم: آخر کمی هم عجله کنید پدربیامرزها، الان باران می گیرد، من راه زیادی باید برگردم با این حیوانات زبان بسته!
پسر جوان در حالی که حسابی برآشفته شده بود به سمتم آمد و گفت: اگر انقدر عجله داری برگرد به چادرت گوسفندت را هم بی خیال شو! وقتی گله را می سپرند به هر بچه نابالغی همین می شود دیگر، دردسر برای دیگران!!
من هم که حسابی به تنگ آمده بودم گفتم: تو اگر ریگی به کفش نداشته باشی و نیت سوئی در سرت نباشد، من نشانه گوسفندان گله ام را به تو دادم، دیگر این بازیها چیست که در می آوری؟! خلاصه حرفهایمان بالا گرفت و او ناگهان به من حمله کرد و من که در موقعیت بالاتر از او قرار داشتم با ضربه چوبدستم سعی در راندنش کردم که ناگهان ریگهای زیر پایش خالی شدند و او به شدت به زمین افتاد و چند متری روی سراشیبی غلتید تا با تخته سنگی برخورد کرد و پیکرش از حرکت ایستاد. با وحشت به سمتش دویدم و دیدم سرش با صخره برخورد کرده و غرق خون است، پسرک همراهش از ترس پا به فرار گذاشت و من به زحمت توانستم او را به اینجا برسانم...
اشک مثل سیلاب از چشمان برادرم جاری شده بود و هق هق گریه امانش را بریده بود، پدرم بسرعت دنبال حکیم فرستاد و یکی از پسرهای طایفه را هم دنبال گوسفندان راهی کرد. پیکر جوان را به داخل چادر بردیم، نفس نمی کشید، هر سه با وحشت و سکوت به او خیره شده بودیم، حکیم رسید و بسرعت شروع به معاینه جوانک کرد و در مقابل چشمان نگران و وحشتزده ما فقط یک جمله او کافی بود که دنیا را برایمان تیره و تار کند... "تمام کرده است"!

.....

نزدیک ظهر بود، سه مرد قوی هیکل در حالی که سوار بر اسب و تفنگ بر دوش بودند به چادرها نزدیک می شدند، یکی از آنها پسرک 10-12 ساله ای را همراه داشت که دائم او را مورد سوال قرار می داد: چه سنی داشت؟ مطمئنی همینجا آمدند؟ خودت دیدی؟ ... با ترس کشنده ای به چادر دویدم و پدر و برادرم را از حضور سه غریبه آگاه کردم. پدرم رو به برادرم کرد و گفت: تو همینجا بمان، تا دنبالت نفرستادم از چادر پا بیرون نگذار! و رفت.
چند ساعتی گذشت، که البته برای ما به اندازه چند ماه طول کشید... هوا رو به تاریکی گذاشته بود که پدرم با چهره ای درهم و خسته بازگشت، دو تن از مردان قبلیه که همراهش بودند جسد بی جان جوانک را برداشتند و از چادر بیرون رفتند. وقتی پدر تنها و پریشان بازگشت، هر دو از ترس جرئت سوال کردن نداشتیم. مدتی به سکوت گذشت، بالاخره پدرم لب باز کرد: آنها قاتل پسرشان را می خواهند. می گویند خون در برابر خون! اگر با زبان خوش تحویلشان دادیم که هیچ، اگر نه با مردان قبیله شان به ما حمله خواهند کرد و آنوقت معلوم نیست چقدر خون باید ریخته شود تا خون اولی را بشوید!
به چهره برادرم نگاه کردم، صورتش سفید و لبهایش کبود شده بود: ولی آخر... آخر... من که نمی خواستم... من که گفتم... گریه امانش را برید. با ترس و لرز گفتم: یعنی هیچ کاری نمی شود کرد؟ به هیچ طریق نمی شود راضیشان کرد که لااقل به گرفتن دیه رضایت دهند یا خودشان جریمه ای تعیین کنند که جان یک انسان دیگر گرفته نشود؟!
پدرم سرش را بلند کرد و نگاهش را به من دوخت، نگاهی طولانی و معنا دار... نمی دانستم معنای نگاه چیست، ولی هرچه بود تنم را لرزاند... همچنان که آینده ام را...

.....
دو روز از واقعه می گذشت و زنان و دختران ایل بودند که یکی پس از دیگری به دیدنم می آمدند، هریک با زبانی سعی در قانع کردنم داشتند، یکی با گریه و التماس، دیگری با ترس و تهدید... و من در تمام مدت سکوت اختیار کرده بودم و به سرنوشت مبهم خود می اندیشیدم... سه روز و سه شب تمام نه چیزی خوردم و نه ساعتی خوابیدم، صبح روز چهارم بود، خورشید به زیبایی تمام می درخشید و هوا لطافت فوق العاده ای داشت، همه چیز حضور بهار را فریاد می زد اما...
قلب من را خزانی ابدی گرفته بود... پدرم که وارد چادر شد، بی مقدمه گفتم: باشد! باشد پدر! قبول میکنم! برای شما، برای برادرم، برای مردان و زنان طایفه ام... باشد، من می روم...

بله... من خون بس بودم!!
این تنها راه به آشتی کشیدن این آتش عظیم قهر میان دو طایفه بود، اینکه دختری از طایفه ما به همسری پسری از طایفه مقتول درآید، بدون شیربها، بدون مهر! بدون حتی حق انتخاب همسرش.
و حالا من، نو عروس بخت برگشته ای بودم که اسیر پنجه شوم تقدیر به خانه بخت می رفتم...

وقتی با همراهی پدر و عموهایم به طایفه شوهرم پیوستم، پرده ضخیم اشک، اجازه دیدن هیچ چیز را به من نمی داد، تنها صدای لرزان و غم آلود پدرم را می شنیدم: خدا به همراهت دخترم، مواظب خودت باش...

.....

روزها از پی هم سپری می شد، در تمام این روزها نه به دیدن کسی می رفتم و نه اجازه دیدارم را به کسی می دادم، حتی افراد قبیله خودم، حتی پدر و برادرم.
صبحها از چادر بیرون می رفتم و روی بلندترین تپه دشت می نشستم و ساعتها بر آرزوهای برباد رفته ام اشک می ریختم...

همسرم، حسین، مرد جوانی بود با چهره و اندامی مقبول، به حسن خلق در ایل خود شهرت داشت و مورد احترام دیگران حتی ریش سفیدان طایفه بود. از روزی که قدم به خانه اش گذاشته بودم، یک کلمه هم با او صحبت نکرده بودم، یکی دو باری سعی کرده بود باب صحبت را باز کند که با بی محلی و سرنگینی من مواجه شده بود، بعد از یک هفته که از ازدواجمان می گذشت صبح قبل از اینکه بیرون برود نگاه پر سخنی به من انداخت و آرام گفت: اینجا خانه توست، هرطور که دوست داری می توانی عمل کنی، تو اختیاردار اینجا هستی، می دانم که من خواسته تو برای ازدواج نبوده ام، اما امیدوارم... جمله اش را نیمه تمام گذاشت و در حالی که نزدیکتر می شد به چشمانم خیره شد و زمزمه کرد: خانم! سعی کن آرام باشی، هیچ چیزی باعث آزارت نخواهد شد، مطمئن باش تا زمانی که خودت نخواهی و اجازه ندهی حتی دستم به دستت نمی خورد! نمی گذارم هیچ چیز آرامشت را برهم بزند، مطمئن باش!
و از چادر بیرون رفت...

طراوت و گرمای تابستان کم کم جای خود را به تندی و سرمای زمستان می داد... همچنان عزلت پیشه کرده بودم و تنها همدمم گلهای رسته در دامان دشت بودند، ساعتها با آنها راز می گفتم و به گذشته تاریک و آینده گنگ خود فکر می کردم...

....

آن روز سردی هوا استخوانم را می سوزاند، لجباز تر از آنی بودم که در چادر بمانم و به روال هر روز به دشت پناه نبرم، حسین با ملایمت گفت: خانم! هوا امروز خیلی سرد است، بهتر نیست بیرون نروی؟! بدون اینکه جوابش را بدهم سر برگرداندم و از چادر خارج شدم... تیغ تیز باد پاییزی صورتم را خراشید ولی به روی خودم نیاوردم و راه افتادم. در میان راه صدای رعد و برق گوش صحرا را کر می کرد، به محل همیشگی که رسیدم، روی تخته سنگی نشستم در حالی که از سرما خود را جمع کرده بودم و اشک چشمانم را پوشانده بود.
چند دقیقه گذشت و کم کم باران سیل آسایی باریدن گرفت. از ضربات قطره های باران که بر سر و صورتم می خورد، لذت می بردم، لذتی عجیب و دیوانه وار...
مدتی در زیر باران نشستم که ناگهان سنگینی پتویی را روی پشتم حس کردم، وحشتزده برگشتم: حسین بود، در حالی که باران حسابی خیس ش کرده بود و موهای خرمایی اش به سر و صورتش چسبیده بود، به نرمی گفت: خواهش می کنم برگرد، من نگرانم می ترسم خداینکرده مریض شوی، لطفا بیا خانه، اگر تحمل وجود مرا نداری، قول می دهم تا هوا خوب بشود به چادر باز نمی گردم...
از رفتار و برخورد بزرگ منشانه اش خجالت می کشیدم، بدون حرف به راه افتادم...

شب سردی بود، سردتر از تمام شبهایی که به خاطر داشتم، اما بدن من مثل کوره داغ بود و می سوخت، نفسهای پرحرارتم لبهایم را به آتش می کشید و بند بند تنم از درد انگار از هم باز می شدند... توان باز کردن چشمهایم را نداشتم، صدایی آهسته صدا می زد: خانم! خانم! صدایم را می شنوی؟
و تنها با ناله ای می توانستم زنده بودنم را اعلام کنم...

همه جا تاریک بود، دشت را سکوت و سیاهی پر کرده بود، تنها در پهنای دشت به این سو و آن سو می دویدم، راه را نمی یافتم، هر چه سعی می کردم فریادی بزنم صدا در گلویم می خشکید و تنها ناله ای از آن بیرون می آمد. وحشتزده و پریشان به سمت هدفی نامعلوم شروع به دویدن کردم که ناگهان احساس کردم زیر پایم دره ای است به بلندای آسمان! بین زمین و آسمان فرو غلتیدم و فریاد کشیدم ... از کابوس وحشتی که وجودم را گرفته بود پریدم، حسین که با فریاد من حسابی ترسیده بود بسرعت به کنار بسترم آمد: چه شده؟ ترسیدی؟ آرام باش، خواب می دیدی، خواب بود، دیگر نترس، آرام باش...
نمی دانم چند روز را در آن حال و احوال گذراندم، تنها چیزهایی که به یاد دارم این است که هر زمان که چشمانم را گشودم حسین کنار بسترم نشسته بود، آرام و بیصدا، گاهی دستمال نمداری را روی پیشانی و صورتم می گذاشت، گاه با ملایمت دعایی زیر لب زمزمه می کرد، گهگاه به آرامی صدایم می کرد و داروهایی که حکیم سفارش کرده بود در دهانم می ریخت، هر وقت که کمی بهوش تر بودم، سوپ گرمی برایم می آورد و قاشق قاشق در دهانم می گذاشت - بدون اینکه حتی دستش به دستم بخورد...
زمانی که با درد و ناله چشم باز می کردم، کنارم بود و زمزمه می کرد: نگران نباش، خوب می شوی، حکیم می گوید سرمای سختی خورده ای ولی جای نگرانی نیست، فقط باید استراحت کنی...
تمام شب، تمام شب(!) هر گاه که چشم باز کردم او را دیدم، چشمان نگرانی که با نهایت مهربانی به من دوخته شده بود و تا نگاه مرا می دید برق شادی در آنها می درخشید، لبخندی صورتش را می آراست و آهسته می گفت: خدا را شکر...

بعدها حسین برایم تعریف کرد که یک هفته تمام بین هوشیاری و بیهوشی بودم و در عرق سرد و تب تند می سوختم.

روزی که بعد از مدتها صبح با صدای باد و گرمای خورشید بیدار شدم، به یاد دارم، احساس می کردم حالم بهتر است، تب نداشتم و با راحتی بیشتری نفس می کشیدم، سرم را چرخاندم و با تعجب حسین را دیدم در حالی که نیم خیز کنار بسترم نشسته بود، ناخودآگاه از حالتش خنده ام گرفت و بدون مقدمه گفتم: چرا اینطوری نشسته ای؟
صورتش غرق شادی شد: سلام، صبح بخیر، خوشحالم که امروز بهتری.
- گفتم چرا اینجوری نشسته ای؟ چرا خم شده ای؟
با اندکی خجالت کمرش را راست کرد و اشعه تند خورشید که روی صورتم افتاد مقصود حسین را حالی ام کرد:
- امروز آفتاب تندی درآمده، گفتم نکند حال که آرامتر خوابیده ای، تابش نور شدید صورتت را آزار دهد و بیدارت کند، خواستم سایه ات شوم...
جوابی نداشتم که بدهم... سعی کردم در رختخوابم جابجا شوم که حسین سریع به کمکم آمد، دستش را که به سمت بازویم دراز کرد ناگهان به چهره ام خیره ماند، دلیل سستی اش را فهمیدم، آرام گفتم: لطفا کمک می کنی که بنشینم؟
نفس آسوده ای کشید و کمکم کرد در رختخواب بنشینم. بعد یک استکان چایی گرم همراه با خرما در سینی نقره زیبایی برایم آورد: میل به صبحانه داری؟ پنیر، سرشیر، کره، تخم مرغ؟ با تکان دادن سر گفتم: نه، همین چای و خرما خوب است... سینی را از دستش گرفتم و کنارم نشست. بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود، سر صحبت را باز کردم: می دانم که تو نیز مثل من قربانی آن حادثه شوم شده ای، می دانم که تو نیز شاید چه آرزوهایی که برای آینده و زن زندگی ات در سر نداشته ای، می دانم که تو نیز انتخاب شده ای و انتخاب نکرده ای، بخاطر همین ها...
به میان صحبتهایم پرید- با لحنی جدی که تا آن روز از او ندیده بودم: نه اینطور نیست! تو اشتباه می کنی!
با تعجب نگاهش کردم. صورتش دوباره مهربان و لحنش اعتماد برانگیز، ادامه داد: اشتباه می کنی خانم، من خودم انتخاب کردم که همسرم را از طایفه شما بپذیرم، وقتی که ریش سفیدان و بزرگان ایل جمع شدند تا مردی را برای دامادی شما انتخاب کنند، وقتی دانستم دختری از طایفه ای بیگانه، آنقدر روح بزرگی دارد که حاضر شده از تمام رویاهایش، جوانی اش و از تمام حقوقش، بگذرد برای برقراری صلح و آشتی و جلوگیری از خونریزی و نزاع بین دو قبیله، با خودم گفتم این دختر، زن زندگی است، زنی که قابل اعتماد و اتکاست، دختری که انقدر بزرگوارانه و خاضعانه بدون کوچکترین توقعی، تنها برای نجات جان هم ایلاتی هایش حاضر به چنین فداکاری بزرگی شده است، افتخار بزرگی است اگر همسر من باشد... و اینچنین من ندیده، عاشق آن دختر شدم!
چشمانم را در حالی که غرق اشک بودند به چشمان مطمئن و مردانه اش دوختم و آرام زمزمه کردم: مرا ببخش! ممکن است؟
آرام بوسه ای بر پیشانی ام نواخت و گفت: بهتر است استراحت کنی عزیزم!
و این اولین باری بود که به جای "خانم" کلمه "عزیزم" را بر زبان آورد... تا امروز...

امروز که 11 سال از آن روز می گذرد همواره مرا همانگونه خطاب می کند، حال که من مادر 2 فرزندش هستم، حال که در طایفه خودم و حسین، به عنوان معلم، به بچه ها درس می دهم، دیگر هرگز احساس شرم نکردم که به عنوان "خون بس" قدم به خانه این مرد گذاشتم...





نوع مطلب : سبد کالا، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



کد خبر: ۳۶۴۷۷۱
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۶ - 15 December 2013
انتشار خبری درباره مرگ عجیب ۲مرد در غسالخانه‌ای در یکی از شهرهای کشور، باعث شگفتی بسیاری از مردم شده است.

به گزارش همشهری، گرچه برخی از وکلای دادگستری این خبر را تأیید کرده‌اند اما مقامات پلیس و قوه قضاییه، از صحت این خبر اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و می‌گویند که هنوز با چنین پرونده‌ای روبه‌رو نشده‌اند.

این ماجرا به زمانی بر می‌گردد که مردی به‌خاطر اینکه شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد، تصمیم گرفت نزد یک رمال برود و از او کمک بخواهد. وقتی مرد رمال او را دید، به وی گفت که برای رهایی از این مشکل باید به یک غسالخانه برود و از غسال بخواهد که وی را روی تخت غسالخانه، غسل دهد. او تأکید کرد که فقط در این صورت است که مشکل مرد جوان حل می‌شود و وی پس از آن می‌تواند به راحتی بخوابد و خواب ببیند.

این نسخه مرد رمال در ادامه ماجرای عجیب تری را رقم زد؛ چرا که مرد جوان تصمیم گرفت هر طوری شده به یک غسالخانه برود و دستوری را که رمال میانسال داده بود، عملی کند. او برای این کار نزد یکی از غسال‌های شهر رفت و ماجرا را با وی در میان گذاشت و از او کمک خواست. غسال که نسخه رمال را باور کرده بود قبول کرد که به مرد جوان کمک کند و برای غسل‌دادن مرد جوان با او قرار گذاشت.

در روز قرار، مرد جوان راهی غسالخانه شد. آن روز، جسد مردی را که به‌علت بیماری جانش را از دست داده بود برای غسل و شست‌وشو به غسالخانه آورده بودند و مرد غسال سرگرم شست و شوی جنازه بود. وقتی مرد جوان رسید، غسال از او خواست که روی تخت غسالخانه دراز بکشد تا او را هم غسل دهد. وقتی همه‌‌چیز برای اجرای نسخه رمال آماده بود، غسال به طرف مرد جوان رفت تا او را شست و شو دهد اما مرد جوان از وی خواست برای شستن او از لیفی تازه استفاده کند، نه لیفی که با آن مردگان را می‌شوید.

مرد غسال قبول کرد و برای آوردن لیف تازه، تخت غسالخانه را ترک کرد و در همین هنگام خانواده مردی که آن روز فوت شده و جنازه‌اش روی تخت غسالخانه بود، وارد آنجا شدند. آنها با دیدن 2جنازه روی تخت غسالخانه و غیبت مرد غسال تعجب کردند و یکی از آنها با صدای بلند پرسید: «پس غسال کو؟».

در همین هنگام مرد جوان از روی تخت غسالخانه برخاست و گفت: «غسال رفته است تا لیف بیاورد». دیدن مردی که از روی تخت غسالخانه بلند شده و شروع به حرف‌زدن کرده بود، برای خانواده متوفی آنقدر ترسناک بود که یکی از آنها سکته کرد و پس از انتقال به بیمارستان جان باخت.

یکی دیگر نیز چنان وحشت کرد که هنگام فرار، پایش لیز خورد و سرش با زمین برخورد کرد و دچار خونریزی مغزی شد و در نهایت در بیمارستان جان باخت. به این ترتیب غسال و مرد جوان بازداشت شدند و پرونده آنها در حالی در اختیار دادسرا قرار گرفته که هنوز کسی نمی‌دانست جرم آنها چیست.

این ماجرا دهان به دهان بین مردم چرخید و همین باعث شد که برای بررسی صحت و سقم آن با مقامات پلیس و همچنین قضات تماس بگیریم. این در حالی بود که برخی از وکلای دادگستری در گفت‌وگوی تلفنی با همشهری مدعی شدند که این ماجرا صحت دارد و پرونده آن در یکی از شهرهای لرستان یا یزد رسیدگی می‌شود.

با این حال در ادامه پیگیری‌ها با دادستان شهر مورد نظر در لرستان تماس گرفت که وی وجود چنین ماجرایی را تکذیب کرد. همچنین مقامات قضایی در استان یزد گفتند که چنین ماجرایی در آنجا رخ نداده است.

حتی معاون جنایی پلیس آگاهی کشور نیز از وجود چنین پرونده‌ای ابراز بی‌اطلاعی کرد و گفت که این ماجرا به پلیس آگاهی گزارش نشده است.

 با این حال بیشتر مقاماتی که با آنها تماس گرفته شد، مدعی بودند که چنین ماجرایی را شنیده‌اند اما نمی‌دانند که در کدام شهر اتفاق افتاده است.



نوع مطلب : سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، (حوادث)کشتی گیر متهم به قتل تسلیم شد، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، شبهات در مورد قران كریم، شبهات در مورد ولایت فقیه، داستان طنز وآموزنده، روز پدر، شهادت حضرت زینب كبری (سلام الله علیها)، بزرگ ترین بانک سولات امتحانی برای محصلان پر تلاش، هرچی کد برای وبلاگ میخای بیا اینجا، داستانهای از اهل بیت، به یا ایامی(خاطرات دوره های قدیم)یادش بـــــــــــــــخیر، او خواهد آمد، گناهان كبیره، شكر نعمت، زندگی نامه شیهد بزگوار مهدی زین الدین(رحمه الله علیه)، شیطان در كمینگاه، آداب برخورد زن وشوهر، اثبات خداوند، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، داستان شهداء، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، فهرست سوره های قران کریم، فهرست سوره های قران کریم، داستانهای ترسناک15-، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، در مورد دجال وآخر الزمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*



1392/11/23 :: نویسنده : سجاد











کی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند....

ادامه مطلب


نوع مطلب : سبد کالا، **دهه فجر***، خبر های مذهبی، چون میگذرد غـــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــی نیست...، درمورد دکتر محمود احمدی نژاد(جالب ومهم است که بدانید)، خانمها به این نقطه از نقاط بدن آقایان بیشتر توجه کنند، عشقی با استاد شهریار، بانک ملی پیش فروش مرغ راآغاز کرد.+عکس، عکسی از زن ذلیل ترین مرد دنیا، روشهای دوست پسرآزاری در حد لالیگا، روشهای ضایع کردن دختر ها(آخر خنده و...)، ماه مبارک رمضان(اعمال,و...)، شعبان المعظم(بزرگ ترین عید مومنین)، در مورد تفسیر قرآن كریم، شهداء شرمنده ایم، طنز وكار یكاتور، ننه علی كیست؟، وای چه رمانتیكه، پدر و مادر در سیگاری شدن نوجوان نقش دارند؟، مهدی صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه)شرمنده ایم، چگونه یك " احوال پرسی " ساده از مرگ حتمی نجاتم داد ؟، خنده های عمومی، تفاوتهایی بین زنان و مردان، احكام بسیار جالب وخواندنی(حتما نخوانید)، چرا آقایون زود تر از خانوما میمیرند، آداب فین كردن، طنز ورزشی، آدمهای منفی، زن ها بخوانند، مرد ها بخوانند، یكی بود والا 2تا نبود، كد موزیك یكی بود یكی نبود، امام موسی كاظم(علیه السلام)، ارتباط با اجنه،داستان جن,...، سولات امتحانی (اول)و (ودوم) و(سوم) راهنمایی، حیران وسردر گم، ترفند ها وسایر موارد در ایرانسل *بفرما*، نماز وهرچی در مورد نماز، چكار كنیم نماز صبح وشب ومابقی ترك نشود؟، یارانه و حكایات یارانه، زندگی، یكی بود یكی نبود، شبهات در مورد دین اسلام، شبهات در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام)، شبكه های شیعه، مناسبات اسلامی، نقد فرقه ها وادیان، كتابخانه، مقالات، شبهات در مورد قران كریم، شبهات در مورد ولایت فقیه، داستان طنز وآموزنده، روز پدر، شهادت حضرت زینب كبری (سلام الله علیها)، بزرگ ترین بانک سولات امتحانی برای محصلان پر تلاش، هرچی کد برای وبلاگ میخای بیا اینجا، داستانهای از اهل بیت، به یا ایامی(خاطرات دوره های قدیم)یادش بـــــــــــــــخیر، او خواهد آمد، گناهان كبیره، شكر نعمت، زندگی نامه شیهد بزگوار مهدی زین الدین(رحمه الله علیه)، شیطان در كمینگاه، آداب برخورد زن وشوهر، اثبات خداوند، داستان شهداء، دفاع مقدس، خرمشهر را كی آزاد كرد؟، امام محمد باقر(علیه السلام) ولادت و...، زندگی سیاسی امام هادی (علیه السلام)، از ولادت تا شهادت امام علی(علیه السلام)، فهرست سوره های قران کریم، طنز، زندگانی اهلبیت(علیهم السلام)، چند قدم نزدیک تر به خدا، داستانهای ترسناک15-، نماز(سولات واحکام، فلسفه و...)، پشت یا اونور کنکوریها، در مورد دجال وآخر الزمان، روز مادر، مطلب عاشقانه بسیار جالب، دانلود برنامه كاربردی موبایل، دانلود انواع زنگ موبایل، نرم افزارهای مذهبی موبایل، دانلود نرم افزار وسنگ افزار، بازی آنلاین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازدیدكننده ی عزیز این مطلب رو بدون نظر نذار *تبلیغات هزینه نیست*





 
   





اول اسمتونو و بعد ایمیلتون رو وارد کنید